جونم براتون بگه اگه از من بپرسن نظرت در بارهی لخت شدن خانمها در معابر و مکانهای عمومی چیه؟! با صداقت و صراحت تمام خواهم گفت بنده نه تنها موافق سینهچاک چاکِ سینهها هستم، حتا بالاتر از اون به نظرم همین شلوار و لنگ و زیرپیراهنی هم بیخود و زایده. زن فقط یه کرست و یه شورت پاش باشه کافیه به مولا. البته منظورم زن آیندهی خودم نیستا. من کلن یه آدم دهاتی و سنتی هستم که دوست دارم زن خودم چادر چاقچوری باشه اما زنهای مردم به خصوص اون زنهای داوطلب فداکار از جان و مال و ناموس گذشته که همه جوره برای دل امثال بنده فداکاری جسمی و جنسی میکنند، دوست دارم به میل خودشون لخت و برهنه باشن حتا منم در لخت کردنشون نقش کوچکی داشته باشم با همهی این اوصاف یه امایی این وسط هست و اونم اینه که چه لختی و چه حجاب باید به میل و رغبت خود فرد باشه نه با زوز، مثل غلطهای اضافی علیف برای برداشتن حجاب زن و بچهی مردم. آخه بیناموس سنه غیرت یوخ باشکاسی ندن اوراشیور ایشکاوغلو؟!
اگه این سرماخوردگی، یا نه، این آنفولانزا، این کرونا، این ویروس، این ناخوشی که همون اندازه برای ما ناشناخته است که برای اجداد ما؛ نبود، به گمانم حالاها حالاها میل و رغبتی برای نوشتن نداشتم. همه چیز با تب و لرز پریشب شروع شد و تا خود صبح مثل وراز این پهلو اون پهلو کردم و از دردی که از مهرهی گردن شروع میشد و تا خود دمبالچه تیر میکشید ناله زدم. صبح اما در حالیکه هنوز استخوان درد و گرفتگی مجاری تنفسی و ابریزش بینی داشتم احساس کردم بهتر شدم یا اینطور بگم بهتره، احساش کردم دارم بهتر میشم. یه جاهایی همین تسلیهای کوچک،راحتتر جای امیدهای بزرگ رو میگیرن و آدم به هوای اونا میتونه دوباره روی پاش بایسته. میدونم منتظرید در بارهی گزینهی سیزده بشنوید. رک و راست. دکش کردم. از زنهای هرجایی که براشون فرقی نمیکنه کجا و بغل کی بخوابند متنفرم. حالا چه با کلاه شرعی و چه بدون کلاه شرعی. آدم باید برای خودش یه خطوط قرمزی ، یه حد و حدودی، یه مرزی که رد شدن از اون به مثابهی اعلان جنگ با خویشتن خویش باشه، تعریف کنه. البته برای من تجربه خوبی شد. یعنی اینو فهمیدم که آدمهای درست و حسابی رو نمیشه توی سامانههای ازدواج پیدا کرد. نه اینکه همهشون بد باشند اما اغلبشون گاگولاند، یه ریگی توی کفش دارن. رو این حساب فعلن از سامانه کشیدم بیرون و عجیب و در حد افراطی سرگرم کار شدم. بعد اگه فرصتی شد مینویسم
در ادمهی گزینههامیرسیم به عدد ۱۳. یعنی نحسترین عددی که تا به امروز ، بشر به خودش دیده. راستش من هرگز به این خزعبلات اعتقادی نداشتم تا اینکه مهماندار هواپیمای توپولف، صندلی شماره ۱۳ رو نشونم داد و با یه تبسم که از فحش خارمادر دردناکتر بود با دندونهای چسبیده به هم، گفت بفرمایید اینجا لدفن!!! کفری بودم اما نه از دست اون. از حماقت خودم. چطور تا اون لحظه به بلیتم نگاه نکرده بودم؟! اما دیگه بیفایده بود. من دقیقن روی بال پرچ شده و وصله پینهی توپولف نشسته بودم و تیتر روزنامهای که پیرمرد بغل دستی جلوم باز کرده بود نوشته بود؛ توپولف یا تابوت پرنده؟! اهمیتی ندادم. چون راه برگشتی نبود. درها بسته شده بودند و ما ده دوازده نفر داخل یه توپولف که سه چهارم صندلیهاش خالی بود از روی باند بلند میشدیم. پیرمردهمانطور که کلهی خنگشو مثل کبک داخل روزنامه فرو کرده بود آیتالکرسی میخوند. چند دقیقه بعد که خلبان پیج کرد، خیالمون راحتتر شد چون مطمئن شدیم هواپیما خلبان داره. نزدیکمرز دوباره خلبان پیج کرد؛ بخاطر شرایط نامناسب جوی آسمان کشور همسایه مجبوریم تا ارتفاع ۹۹۹۹ پایی بالا بریم. و بلافاصله جهت افقی حرکت مثل موشکی که به سمت فضا پرتاب شده باشه عمودی شد.به نظرم رسید کل اون مقداری که افقی سفر کردیم کمتر ازمقداری بود که عمودی بالا رفتیم. شاید اگه حواس خلبان نبود و یک پا فراتر رفته بودیم مستقیم وارد جو میشدیم. البته وقتی روی باند پوشیده از برف بسلامتی روی زمین نشستیم من کلن نظرم در مورد عدد ۱۳ عوض شد. جالب اینکه اون شب به هتلی رفتم که شماره اتاقش ۱۳ بود! اینقدر خسته بودم که به محض اینکه چمدون رو داخل اتاق کشیدم مثل جنازه افتادم روی تخت. اتفاقات بعدش هم خیلی شنیدنیه فقط همینو بگم که ۱۳ سال بعد از اون پرواز مثل اودیسیوس درغربت و آوارگی بودم و آخرش به محض رسیدن به وطن، پدرم از فرط خوشحالی سکته کرد و مرد. همه این اتفاقات باعث شد ایمان بیاورم به آغاز فصل سرد. حالا باز رسیدم به گزینهی ۱۳. ازش پرسیدم کسی توی زندگیتون نبود؟ با پررویی میگه نمیتونم دروغ بگم برای مدت « موقتی» با یکی بودم!!! با تردید پرسیدم منظورتون از موقت، صیغه است؟ حق به جانب گفت اشکالی داره؟!؟ نه نه ابدن... خودمو جمع جور کردم و خبیثانه گفتم اتفاقن ما هم میتونیم یه دورهی موقت با هم باشیم تا ببینیم خدا چی میخواد؟؟؟!!!