آسپیرین!!!

آسپیرین!!!

من یه ناسیونالیستِ ایرانشهری‌ام که ترجیح می‌دم به جای یه شاه با تاج و تخت مرصع، زیر بیرق یه زاهد با عمامه و منبر باشم
آسپیرین!!!

آسپیرین!!!

من یه ناسیونالیستِ ایرانشهری‌ام که ترجیح می‌دم به جای یه شاه با تاج و تخت مرصع، زیر بیرق یه زاهد با عمامه و منبر باشم

آناتومی تجاوز

وطن یک نقشه روی کاغذ نیست 

بلکه همان بویِ عرق و خونِ مادر

 استوطن، همان تنِ مقدس و اولیه‌ای 

است که وجودِ ملت از آن بیرون کشیده 

شدهپس وقتی می‌گویند به وطن 

تجاوز شده، نباید دنبالِ ترسیمِ 

خط و مرز باشی؛باید بفهمی که به منشأِ 

وجودت، به آن بدنی که تو را به این

 دنیا آورده، تعرض شده است

رفتار تو با این متجاوز، تنها چیزی

 نیست که نشان دهد کی هستی،

بلکه تمامِ هویت تو را عریان می‌کند

آن‌هایی که در برابرِ این تجاوز، سکوت 

می‌کنند یا با لفاظی‌هایِ پاستوریزه و 

سیاسی، سعی دارند از این کثافتِ محض 

دفاع کنند، فقط آدم‌هایِ بی‌شرف نیستند؛ 

آن‌ها از پادوهای دم درِ جاکش‌خانه‌ها 

جاکش‌ترند.

یک حفره‌یِ خالی از شرف که در این دنیایِ فاضلاب‌زده، برایِ بقایِ خود تن به هر خفتی می‌دهند

بی‌غیرتی، یک انتخابِ سیاسی نیست؛ 

یک بیماریِ روانی و یک سقوطِ اخلاقی 

به ورطه‌ی کثافت استوقتی متجاوز 

جلوی چشمِ تو ایستاده و تو فقط تماشا 

می‌کنی، ‌‌تو دیگر یک باشرف نیستی،

یک مخنث سیاسی هستی

که زیر آلت شق‌کرده‌ی متجاوز مادرت

دولا شده‌ای!

تله‌ی تکرار

باید حذر کرد که این ناله‌های تکراری، 

این گزنده‌های بی‌ریشه،

در بافتِ استخوان‌مان رسوب نکنند.

تماشایِ کسانی که در چاهِ شکایت

، خود به ورطه بدل شده‌اند،

نوعی دردمندیِ بیهوده است.

چرا کسی از این تعفن فرار نمی‌کند؟

از این خزینه‌هایی که مدام، 

مایهٔ ناامیدی می‌تراوند؛

از این‌هایی که از بام تا شام،

چیزی جز اِلیتِ پوچی تولید نمی‌کنند.

تماشایِ فروپاشیِ مداومِ یک فاضلاب،

دیگر نه تراژدی است، 

و نه حتی یک نمایش؛

فقط تکرارِ بی‌معنایِ کثافت است.

معوقات

این واسطه‌ی عاطل و باطل،

این عزراییلِ تک‌بُعدی کودن،

اگر ذره‌ای از آن گماشته‌های 

سر‌به‌راه بود،

اگر ذره‌ای تخم داشت،

لیستِ سیاه را می‌ریختم

 روی دایره.

می‌گفتمبرو،

برو سراغِ همان‌هایی که

هوس کرده‌ام با همین انگشت‌ها،

با همین دست‌هایِ بیزار،

راهِ نفسشان را ببندم

و تماشایِ کبودیِ آخرین 

تقلا‌ی بیهوده‌شان

مرا به وجد آورد.

اما حیف؛

همه‌اش درنگ است 

تعلل و تنبلی!

مالِ کی

دیروز، دخترِ خُمامی‌، پس از سه 

ماه سکوتِ تحمیلی، قفلِ حنجره‌اش 

را شکستگفتاگر اصرارِ مجید نبود، 

زنگ نمی‌زدمبرای سالگردِ پدر 

دعوت‌نامه‌ای صادر کرد که بویِ مصالحه

می‌داد

پرسیدم چرا خودش مستقیماً به من نگفت؟ 

جوابی نداد، اما دروغش در همان لحظه 

در فضا معلق شد.

سناریو واضح استپیشِ مجید، نقابِ 

مظلومیت به چهره زده و ناله کرده؛ 

مجید هم در نقشِ میانجی، این

 بهانه‌یِ بی‌رمق را برایش کوک کرده 

تا دوباره به مدارِ من برگردد.

من اما در این دایره‌یِ بسته، 

حیرانِ آدم‌هایی‌ام که زندگی را با تملک 

اشتباه گرفته‌اندبه محض اینکه رابطه‌

ای شکل می‌گیرد، آن را به کالا تبدیل می‌کنند 

و برای ویترینِ زندگی‌شان به حراج می‌گذارند

اما من، کالا نیستم که در قفسه‌یِ کسی

 برای پز دادن خاک بخورماین یک توهینِ 

استراتژیک به وجهِ انسانیِ من است.

چیزی که در همان ابتدایِ هر مواجهه‌ای، 

صراحتاً به طرفِ مقابلم دیکته می‌کنم.

هنوز یادم هست؛ یکی‌شان یک 

هفته نشده، در حضورِ دوست گرمابه 

و‌ گلستانش مرا شوهرِ خود معرفی کرد!!!

در آن لحظه، حقیقتِ وجودی‌ام در 

من فرو ریختدیگر صدایشان را نمی‌شنیدم.

در مغزم تصویری از یک مالکیتِ کالایی 

نقش بسته بودتعلق داشتن به دیگری، 

یعنی خودکشیِ تدریجییعنی الیناسیون هویتی.

یعنی تبدیل شدن به شیئی که تنها در 

دستانِ دیگری معنا پیدا می‌کند

همانطور که مارکس در مورد کالا گفته بود 

یک کالا فقط در حین مصرف‌شدن

یک کالاستو این، دقیقاً همان 

نقطه‌یِ بدبختیِ بشر استهمان رابطه‌های

سرد و بی‌روح که با دروغ‌ و نمایش‌

روی صحنه زندگی‌اند

سن؟

یک عددِ بی‌خاصیت است، وقتی 

بدن‌ها به زبانِ دیگری حرف 

می‌زنند.

من به صورت‌ها کار ندارم.

به این صورتک‌هایِ پلاستیکیِ 

اینستاگرامی

که همه‌چیز را با فیلترِ ماسک

می‌پوشانند

اما ظاهر، اصلِ ماجراست

حقیقتی که زیرِ پوست، جریان دارد.

او شصت‌و دو سال داشت.

اما وقتی می‌رقصید، انگار بیست 

سالگی‌اش در یک چرخه‌یِ ابدی

 گیر کرده بود.

درگیرِ لایک و دنبال‌کننده نبود

با تمام وجودش زندگی می‌کرد

صبح‌به‌صبح، با استرچِ ورزشی، 

پارک را تسخیر می‌کرد.

و بعد، یک صبحانه‌یِ گیاهی، 

و سپس شعر.

او فقط یک دوست نبود

یک درس‌نامه‌یِ زنده بود 

که نقاشی‌هایم را می‌فهمید.

بعد، تصادف.

آن مرگِ رقت‌بار که هنوز مثلِ یک 

خنجرِ کُند در گلویم مانده.

می‌پرسی کسی مثلِ او پیدا می‌شود؟

این یک توهمِ شیرین است که تو را 

به کشتن می‌دهد.

نه.

تکرارِ یک فاجعه‌یِ زیبا،

غیرممکن است.

او رفت،

و حالا من مانده‌ام و یک 

حفره‌یِ خالی

که هیچ‌کس

اندازه‌یِ آن نیست.

اثر

می‌گویند زمان، 

ردِ گذر را از جاده‌ها پاک می‌کند،

اما تو را نه.

تو چنان بی‌صدا گذشتی 

که گمان کردم چیزی از تو نمی‌ماند

اما همین نماندن، 

همین خلأ، 

تمامِ زندگی‌ام را پر کرد

حالا هیچ‌چیز، 

جز نبودنِ تو، در من باقی نمانده است.

به سربازان میهن سلام



خاک، تنها یک جغرافیایِ بی‌جان نیست؛ 

امتدادِ رگ‌های ماست که سربازانِ میهن، 

زیرِ بارِ آتشِ کودک‌خواران اپستین، ضربانِ  

آن را حفظ کرده‌اند

وقتی دژمن دژخیم، لوله‌ی تفنگش را روی 

شقیقه‌ی تاریخ این سرزمین گذاشته، 

تنها همین مشت‌های گره‌کرده و همین 

پوتین‌های خاکی و اراده‌های پولادین 

استکه مرز میانِ بودن و نبودن

را تعریف می‌کننداین تکرارِ اساطیر است، 

تکرارِ غیرتِ مردان و زنان ایرانی که 

در سکوتِ سنگرها، مرگ را به زانو 

درآورده‌اند تا میهن زیرِ چکمه‌ی 

هیچ بیگانه‌ای، 

یک خاطره‌ی 

غبارگرفته نباشد.



گلین‌ننا

بامداد دیروز، همین که خورشید عالم‌تاب از مشرق ‌بر بام خانه‌مان نشست و ما از خوابِ غفلت، رخت بیداری بر تن نمودیم، برقی از دیوانگی اجدادی در مخیله‌مان درخشید و این فکر خامِ ازدواج ، عقل ناقص‌مان را به تاراج برد.  پاسی از روز نگذشته، بی‌آنکه در این فقره‌ی گو-هره تأملی فرموده باشیم، گویی که جنی از جنیان ثبیثه بر ما مستولی شده باشد، چون مجنونان دست به تلفن بردیم و رقم خانم «  ل» را بساختیم. همان معلمه که بختش به ترشی زده و زلفش در گروِ تجرد مانده است و مدتی است از بحر تلمذ فوت و فن نقاشی نزد ما مشرف می‌گردد و هر از گاه دستی به  گرمک‌های گرمساری‌اش می‌رسانیم و حظ و میلی می‌گردانیم.

القصه، چون تشریف آوردند، بی‌آنکه به سیمای زشت‌شان نظر افکنیم و منصرف شویم ، هیپنوتیزم شده دهان گشودیم  که قصد وصلت داریم و می‌خواهیم شما را به حباله‌ی نکاح در آوریم.

آن بانوی عتیقه، نه غش کرد و نه ناز بسیار فروخت لیکن ابروهای پاچه‌بزی بالا داد و خونسردانه گفت؛ استاد مسئلة،  رخصت فرمودیم گفت؛ جوانکی  سینه‌چاک چندی است پاشنه‌ی در خانه را از جا در آورده و فریاد بله‌برون سر می‌دهد. با این همه امر شما را نیز مرخص دانیم. گفتیمپس تدبیر چه باشد؟ گفت هفت روز مهلت که چاره سازم.

آن شب را تا به صبح، از شدت حماقتِ بی‌بدیل، خواب به دیدگان‌مان راه نیافت و ستاره‌ها و گوسفندهای بسیاری شمارش فرمودیم. سحرگاه طاقت از کف برفت و پیغام فرستادیم؛ از آن عهد بی‌بنیاد منصرف گشتیم!

آن بانو با آه و ناله نوشت؛ لااقل می‌گذاشتید روزی بگذردتا ما نیز طعم خیالی عروس‌شدن را در این قحط سال شوهر، دمی می‌چشیدیم!!

منتظر تیر غیب باشید

شما نبودید که دشمن جانی را 

عمو صدا می‌زدید و او را برای تجاوز

نطامی به میهن فرا می‌خواندید؟

حالا برایِ جنازه‌یِ سربازها اشک تمساح 

می‌ریزید؟ این‌ها اشک‌ نیست؛ تفِ سربالاست.

شما جانیان بالقوه‌ای هستید که 

حالا لباسِ عزا پوشیده‌اید.

بازیگرهایِ کثیف!

با خونِ سربازهایِ این خاک، 

برایِ خودتان نمایش راه انداخته‌اید؟

خاک بر سرِ این دورویی خفت‌بارتان

خاک بر سرِ این وقاحت.

ما چهره‌یِ واقعی‌تان را پشتِ آن 

اشک‌هایِ دروغین و استوری‌های 

سفارشی‌تان می‌بینیم.

شما عزادار نیستید؛ شما دلالِ جنگ و خونید

دست‌هایتان آلوده است

آشغال‌ها، 

منتظر تیر غیب‌مان بمانید

به سراغ‌ تک‌تک‌تان می‌آییم

دیر و زود دارد

اما سوخت و سوز نه.

زیر تیغِ ممیزی وزارت ارشاد دکتر پزشکیانم آرزو بود

دو ماه.

از ناشر فقط یک اسکرین‌شات.

پنلِ ممیزی.

کتابِ من،زیرِ دو جنازه‌ی دیگر بود

یکی، تعلیقو آن دیگری، اصلاحیه.

من، هنوز در حاشیه‌ی برخوردم.

اما می‌دانم

می‌دانم ضربه، حتمن می‌آید

آن را در هوا حس می‌کنم.

این امید نیست

این فقط، فرصتِ نفس کشیدن، 

پیش از غرق شدن است

هنوز تیغِ داموکلس، پوستم را ندریده

و همین، تمامِ داراییِ من است.