آسپیرین!!!

آسپیرین!!!

من یه ناسیونالیستِ ایرانشهری‌ام که ترجیح می‌دم به جای یه شاه با تاج و تخت مرصع، زیر عَلَم یه زاهد با عمامه و منبر باشم
آسپیرین!!!

آسپیرین!!!

من یه ناسیونالیستِ ایرانشهری‌ام که ترجیح می‌دم به جای یه شاه با تاج و تخت مرصع، زیر عَلَم یه زاهد با عمامه و منبر باشم

پست موقت

برای مدتی نمی‌نویسم. هر چند نوشتن برای من مثل نفس کشیدنه. یعنی زندگی اما حال کسی رو دارم که با یک شیرجه‌ی احمقانه رفته ته اقیانوس و حالا برای زنده موندن باید ادای مرده‌ها رو در بیاره و نفس نکشه. من هم چند روزی یا شایدم بیشتر مجبورم در این بطری سر بسته‌ی کلمات حبس بکشم. تنها روزنه‌ی امیدوارکننده‌ی این روزهای تاریک من یکیش زیرچاپ رفتن دومین مجموعه شعرمه که یک سومش توسط ممیزی به گا رفت و دیگری پاسخ ردی است که از گزینه‌ی اول سایت همسریابی شنیدم. دروغ نگم اولش جا خوردم اما ته دلم خوشحالم که یک گزینه‌ای که فکر می‌کردم مثل یک بره‌ی لذیذ عزیزه، یکهو یک الاغ چموش از آب در اومد و علارغم اینکه از من پنج سال بزرگتر بود و یه بچه هم داشت جفت‌پا پرید توی برجکم و گفت هششش... برو گم شو بچه ننه...البته خیلی مودبانه‌تر از این کلمات.... به هر حال حالا اگه وقت کردم می‌رم سراغ گزینه‌ی دوم که کرمونیه و تصورم اینه گوشت گندمیش مزه‌ی حلیم داشته باشه. خدا کنه شترمرغ از آب در نیاد. اینم از اقبال ما. بدرود

خلبانان قهرمان ما از یاد نخواهند رفت

وقت‌کشی نکناین بازی موش و گربه‌ای که راه انداخته‌ای، تهوع‌آور استتو خلبان‌های قهرمان ما را اسیر نکرده‌ای، آنها را گروگانگرفته‌ای و از این حجم لجن‌بازی زبانت بند آمده؟ فکر کرده‌ای با سکوتِ متعفنت، حقیقت دفن می‌شود؟

 این نه اسارت است، نه جنگ؛ این خباثتِ لخت روی تختخواب وجدان‌نداشته‌تان است

وقتی طرف، هم خلبان را گرفته و هم خانواده را در برزخِ بی‌خبری حبس کرده، یعنی رسماً دارد با شرافتِ انسانی لجن‌بازی می‌کندازترسِ لرزه‌ای که نامِ این سه خلبان به جانِ‌شان می‌اندازد، لال شده‌اندمی‌دانند اگر صدایی از این اسرا بلند شود، آبرویِ پوشالیِ‌شان دردنیا می‌رود رویِ هوا

وقتی می‌گویم وقیح، یعنی همینکه اسیر را بگیری، ارتباطش را قطع کنی، بعد پشتِ نقابِ عدم اطلاع‌رسانی قایم شویاین کثافت‌کاریرا با هیچ پروتکلی نمی‌شود ماست‌مالی کردتف به این مسلمانی‌ای که ادعا می‌کنیدسکوت نشانه‌ی قدرت نیست، علامتِ فروپاشیِاخلاقیِ یک سیستمِ فاسد است که حتی جرات ندارد مسئولیتِ یک اسیر را گردن بگیردشما گروگان‌گیرهایِ بی‌ناموسی هستید که حتااسمِ دشمن را هم لکه‌دار کرده‌اید.

خلبان‌های ما اسیر نیستند؛ گروگاناند.

فرقش را میدانید؟ گروگان، آدمی است که دشمن از ترسِ افشا شدنِ خودش، از خجالتِ شکستِ خودش، پنهانش کرده استچون اگردنیا ببیند سه خلبان شجاع، سه نفرِ تمام، در یک پرواز بی‌بازگشت بر سر دشمن هوار شده‌اند، حقیقت لو میرود

و این بدترین عذاب برای دشمن استنه اینکه شکست بخوری، اینکه شکستت را نتوانی اعلام کنیپس میزنند روی لبهای مادرهاخفهمیکنند صدای دادگاههای بین‌المللی راو خیال میکنند سکوت، نابودی استاشتباه میکنندسکوت، فقط فریادِ در انتظارِ انفجار است.

نذری‌فود

یکی به من بگه امشب چه خبره؟ چرا هی زنگ خونه رو می‌زنن و می‌گن غذای نذری آوردیم؟ این چهارمین پرس نذری بود که آوردند!!! مادرم که رفت مسافرت و من موندم با این طعام‌های لذیذ ملکوتی!!!  پرس اول کته‌کبابِ جوجه و دوغ و کره بودکه برخلاف روتین غذاهای ساده‌ای که یادگار  زندگی در  دیار کفّاره، تمام  و کمال زدم به رگ. دومی هم زرشک پلو با مرغه که احتمالن اونم بخورم چون سالهاست ترک پلو کردم و  اگه بخورم بعدش به جای سیرشدن، احساس گرسنگی می‌گیرم.  سومی و چهارمی ترکیبی از پلو همراه فسنجون/قیمه/قیسی زردآلوست که گمان نکنم به جز گیلان، در جای دیگری متداول باشه. گیلانی‌ها برای مهموناشون معمولن چند نوع غذا و مخلفات تدارک می‌بینند و آخرشم کدبانوی خونه در اوج شرمساری به مهمونا می‌گه ببخشید خالی پلو بود!!!  تواضع تا این حد؟! 

تا دسته

بالاخره من هم تسلیم شدماز سرِ میل که نهبگو از سرِ فشارِ اطرافیان و جامعه‌ای که چشمِ دیدنِ یک مردِ مجرد را ندارد و با آن نگاهِعاقل-‌اندر-‌سفی او را می‌پاید، رفتم در یک سایتِ همسریابی معتبر ثبت‌نام کردمبماند که با آن تستِ روانشناسیِشانآن هم از من کهناخدای روان‌ناشناسی‌امچه حکایت‌های خنده‌داری درست شدتا دسته دست‌شان انداختم و آخرش یک نتیجه‌ی شسته رُفته‌ی دخترکُشدر پروفایلم ثبت شدیک‌پارچه آقا، مسئولیت‌پذیر، روحیه‌ی حساس و رمانتیک، اجتماعی و زن‌دوست و صبور و آرام،،،،،و احمقانه‌تر ازهمه،

سربه‌زیر!!! 

باید اعتراف کنم که من ضدِ همه‌ی این خواجگی‌ها هستماما خب، پروفایل یک متقاضی باید به صفاتِ زنانه‌پسندِ خواجگانِ دربارِناصرالدین‌شاه آراسته باشدالبته بعدها بیشتر از خودم می‌نویسم که بعضی‌ها بلانسبت شما دوستان گرم گرامی گمان نکنند مثلخودشان پخمه‌‌ی مخنثم که فقط بلدند از پشتِ فیلترشکن و کیبورد فحاشی کنندداخل پرانتز بگم برای من پیدا کردن و رسوا کردن همونip پشت فیلترشکن هم خیلی کار سختی نیستپس زر نزن مخنث و بتمرگ سرجاتبگذریم

داشتم از ماجرای ثبت‌نامم می‌گفتم و این نکته که متوجه‌ شدم؛

دختر‌خانم‌های پا به سن اغلب تحصیل‌کرده‌اند

و اغلب( تاکید می‌کنم اغلب، نه همه) تحصیل‌کرده‌های ازدواج‌نکرده، از رشته‌های روانشناسی، حقوق و معارف اسلامی و البته رنگِ پوستناسفیدند

من خودم عاشق پوست گندمی‌ام و خوشبختانه به وفور گندمی پیدا کردمالبته مثل عقاب روی سه گزینه‌ی این کاتالوگ فروشگاهِآدم‌فروشی مدرن فوکوس کردم

ترجیح من این است که زن ایده‌آل از نظر وزنی سبک و از نظر عقلی سنگین باشد بنابراین حدس می‌زنید هر سه گزینه‌ی انتخابی منعلاوه بر پوست‌مخملی گندمی، بین ۲ تا ۵ سال از من بزرگ‌ترندمسن‌تر بودن زن یک مزیت دیگر هم دارد و آن این است که مردها زودترمی‌میرندتو خود حدیث‌ مفصل بخوان از این مجمل.

تهِ گودالِ باکلاسی

اینکه مرد باید مسئولِ همه‌چیز باشد، از زمان و فضا گرفته تا تمامِ هزینه‌های دیتینگ، واقعاً مسخره استانگار جنسیت شده کارتاعتباریدختری که در دنیای واقعی برای استقلالش می‌جنگد اما وقتی نوبت به صورت‌حساب می‌رسد، منتظر است دیگری حساب کند،در واقع دچار یک گسست شخصیتی است

این دیگه یک سنت رمانتیک نیستیک عقب‌گرد فکری استیک انحطاطه به ته ورطه‌ی تباهیوقتی پرداخت کردن را با مردانگی یکیمی‌کنیم، یعنی پذیرفته‌ایم که هر رابطه، یک معامله‌ی نابرابری استیکی پول می‌دهد و دیگری حضور خشک و خالی که فرسنگ‌ها باتختخواب فاصله داردبزرگترین شوخی با خودشناسی اینجاستزنی ادعای استقلال می‌کند، اما نگاهش با رسیدن به قیمت یکاسپرسو، از کیف خودش به سمت جیب مرد می‌چرخدیعنی استقلالِ او فقط تا مرزِ رسیدن به کافه اعتبار داردما مدعی مبارزه باکلیشه‌ها هستیم، اما با اولین صورت‌حساب، دوباره به همان گودالِ پوسیده‌ی کلیشه‌های جنسیتی سقوط می‌کنیماین حتا نمایشِباکلاسی نیست.این فقط بازیِ آدم‌های سرگردانی است که نمی‌دانند چطور بدون تکیه کردن به جیبِ دیگری، با خودشان روبه‌رو شوند.

حاج‌محسن

 انگار بالاخره جایی از این مملکت دارد شبیه کارگاه می‌شوداز تغییرات رده‌های نظامی و امنیتی، بوی آرامش می‌آیدمخصوصنانتخاب محسن رضایی برای دبیری امنیت ملی، همان فرماندهٔ کهنه‌کارِ جنگ، اعصابم را آرام می‌کندکم‌کم باور می‌کنم که رهبر دارد قلقکارها را دست می‌آورد — و این را باید روی پیشانی نوشت و سنگ تمام گذاشتدر مقابل، دولت هنوز همان مارگیرِ گیج استاز ترساصلاح‌طلبانِ دودوزه‌باز، تانگو می‌رقصدو قشنگ‌تر از همه، حرفِ امروزِ سخنگوی وزارت خارجه بود که گفت با دشمنی که شمشیرش رااز رو کشیده و تیغ برهنه کرده، مگر می‌شود نشست و حرف زد و مشکلات را حل کرد؟

بی‌خبری دولتِ کارشناس‌ها از وضعیت اقامت شهروندان

باز هم همان سناریویِ مضحک و تکراریپیامک‌هایی که مثل تیرِ غیب، از سویِ وزارتِ‌تعاون‌ورفاه به سمتِ یارانه‌ی مردم شلیک شدبااین ادعایِ واهی و موهن که شما مقیمِ خارجید و یارانه و کالابرگ‌تان قطع شده!

به‌همراهِ دوستی راهیِ دفترِ خدماتِ‌ مشترکین شدیم، جایی که بویِ استیصال و کلافگی در هوا موج می‌زدآنجا، تصویرِ واقعیِ یکناکارآمدیِ تمام‌عیار بودپیرمردِ برنجکار ، با دستانی پینه‌بسته، فریاد می‌زد که من اکنون باید در مزرعه‌ام باشمجز آنجا جای دیگری راندیده‌ام، چطور از خارج سر درآورده‌ام؟

مردِ جوانی از میان ازدحام با نگاهی که آمیخته به حیرت و خشم بود، گفت؛ بچه دوساله‌ام که در همین بیمارستانِ شهر متولد شده، چطورکارتش در لیستِ مسافرانِ خارجی ثبت شده؟ آقای وزیر حتا به کودکِ شیرخوار هم رحم نکرد.

و در نهایت، پایانِ این سیرکِ پرهزینه، از هر نفرمان، مبلغِ صد هزار و ۹۰۰ تومان باج‌ گرفتند و رسیدی به دست‌مان دادند که رویشنوشته بودما ایرانیان مقیمِ خارج ، نسبت به عدمِ پرداختِ یارانه‌ و کالابرگ‌مان اعتراض داریم!

یعنی پیش‌فرضِ اولیه‌شان این بود که ما خارج‌نشینیم و حالا برایِ اثباتِ اینکه پیش‌فرض‌شان غلط است باید برچسبِ اعتراضی را بپذیریمکه خودشان به ما زده‌ بودند البته با هزینه‌ای که از کارت‌مان برداشتند.

پ‌ن؛ دولتی که نمی‌داند کدام شهروندش داخل یا خارج کشور زندگی می‌کند مصداق همان عربده‌های شیخ خرازی استباید کلکش راکند

یل یاتار، طوفان یاتار، یاتماز حسینین بیرقی

آهای سگ‌صفتانِ پوشالیشما که در مسلخِ جهل و توحش، جگرِ گرسنه‌ی خویش را با خونِ پاکِ سروقامتانِ این سرزمین سیرابمی‌کنیدگمان برده‌اید با سلاخیِ گل‌های باغِ وطن، تیشه به ریشه‌ی این سروِ کهن‌سال می‌زنید؟ چقدر حقیر است آن که فکر می‌کند بادریدنِ پیراهنِ عفتِ خاک، می‌تواند هیمنه‌ی پوشالیِ خود را بر سینهی این ملت حک کند.

شما از کدامین بیغوله‌ی تاریخ بیرون خزیده‌اید که ترس را چون نواله‌ای لایقِ این دیار می‌پندارید؟ ما را از قتل می‌ترسانید؟ از قصابی؟ مااگر از سرِ بریده می‌ترسیدیم، در محفل عاشقان نمی‌رقصیدیم

بوی تعفنِ جنایت‌هایتان، حتا ددان بیشه‌ها را شرمسار کرده است زیرا که حیوان نیز برای دریدن، منطقی دارد، اما شما تنها تجسدِبی‌منطقی و سقوطِ اخلاق در مغاکِ تاریخید

کور خوانده‌اید اگر که خیال کرده‌اید از زوزه‌هایتان می‌ترسیمدلِ این ملت با ضرب‌آهنگِ چکمه‌های شهیدانش در تاریخ می‌تپدشما باتیغِ کندِ ترور، به جنگِ آتشفشانی آمده‌اید که گدازه‌هایش از بطنِ حسین می‌جوشدما ملتِ حسینیمما ملت شهادتیمشما که طعمِشکست را در هر سوراخِ موشی که پناه گرفته‌اید چشیده‌اید، چگونه نفهمیدید که خونِ سربازان ما، چون بذری‌ست در دلِ این خاک، کهفردایِ شما را با شعله‌های سرخِ انتقام، خاکستر خواهد کرد؟

بدرِیدقصابی کنیدتیغ‌هایتان را در خونِ پاکِ ما بشوییداما بدانید که ما بیدارتر از آنیم که با زوزه‌های شما در جبه‌ی ترس فرو رویماین زمین، گورستانِ آرزوهایِ نحسِ شماست؛ و ما، وارثانِ همان خونی هستیم که یزید را در زباله‌دانِ ابدیت دفن کرد

آنالیزِ خون

می‌گویند فراق، عجب واژه‌یِ سوسول و پاستوریزه‌ایاین فراق نیست، این زنده به گور کردنِ کالبدی است که هنوز دارد نفس می‌کشد

فراق یعنی بفهمی تمامِ آن خنده‌هایِ مشترک، فقط یک دکور بود، یک صحنه‌پردازیِ مهندسی‌شده برای اینکه وقتی فروپاشیدی، ویرانه‌هایتهم تماشایی باشدحقیقت یک خنجرِ کُند است که عجله‌ای ندارد تا ته قلبِ مجروحت فرو رود . پس این مزخرفات را تمام کنعشق را باورنکنبه آنالیز خون و بیوشیمی مغزت ایمان بیاورعشق یک کلاهبرداری بیولوژیک است که از تمامِ فریب‌هایِ این روزگار، زیرکانه‌تر وبی‌رحمانه‌تر مهندسی شده است.

به جای واژه‌ی قبیح شاشیدن، بنویسید پاشیدن

پس از آنکه جنابِ ممیزالدوله، در این دو ماه و نیمِ یوم‌القیامه، سطر به سطرِ اوراقِ بنده را با چشمِ موازماست‌کش‌ خویش به تفتیشنشستند و همچون طبیبِ حاذقِ دردِ بی‌درمان، نبضِ کلماتِ ما را گرفتند، عاقبت در اقدامی که لرزه بر اندامِ بی‌جانِ قریحه و ذوقِ بندهانداخت، پیکِ ناشرالدوله از راه در رسید و مژدگانی آورد کهای شاعر مفلوک، آن جنابِ عالی‌مقامِ ممیزِ اعظم‌الطبقات، بر تو رحم آورده وبه هفت فقره اصلاح و حذف قناعت فرمودند، از این قرار؛

یک قطعه‌ شعرِ شیرینِ بنده به کلی در تنورِ آتشِ ممیزی خاکستر شد و از الباقی چند سطر از سایرِ اشعار که با قیچیِ تیزِ آن جنابمستطاب ممیزالقاب، از تنِ کتاب جدا گشت و پیکرِ عریانِ کلمات، زار و نزار در کفِ دستِ حقیر ماندحتا آن واژه‌یِ "شاشیدن" که در نزدِما، حکایت از زلالیِ کلام و طعنِ بر جورِ زمانه داشت، به تیرِ غیبِ ممیزالدوله مبتلا گشت و فرمودند که باید به لغتی لایقِ  قوانین نشر بدلگردد.

این بنده با دلی پرخون و حیران، در آن حجره‌یِ تاریکِ اندوه، چند روزی در چه‌کنم چه‌کنم غوطه‌ور بودم؛ تا عاقبت، تیغِ حیا در نیام کردم وسرِ اطاعت بر فرمانِ ممیزالدوله فرود آوردممراتبِ اصلاحاتِ مذبوهانه را با جوهری از اشکِ حسرت نگاشتم و از طریقِ ناشرالدوله به آناداره‌یِ محترمِ تعدیلِ اقوال ارسال نمودم تا شاید این کودکِ ادبیِ بی‌نوا، مجالِ  تولد یابد و از حبسِ کشوهایِ ممیزی خلاص شود.

 القصه، منبعد به جایِ واژه‌یِ قبیحِ “شاشیدن” بر قامتِ واقعیت، باید بنگارم “پاشیدن”؛ تا شاید این‌گونه، کلامم به جایِ حقیقت، بر تنِمخاطب، عطرِ گلاب بیفشاند.