اینجا حتا بوی گندِ تعفنِ طبقاتی، تا عمقِ حفرههای گور نفوذ کرده است. تو گویی مرگ هم کارتِ شناسایی دارد. فقیر که میمیرد، انگاریک تکه زبالهی اضافه را از معابرِ عمومی جمع کردهاند و بیهیچ هیاهویی، بیهیچ ردپایی، در پستویِ نمورِ فراموشی در جزیرهای متروکچال میکنند. او حتا فرصتِ مردنِ آبرومند هم ندارد، چون مرگ برای او، صرفاً ادامهی همان نکبتِ زنده بودن است در بستهبندیِ ارزانتر. اما وقتی نوبتِ سقط شدنِ شکم
پرستهای زالوصفت میرسد، زمین و زمان را به خط میکنند. گویی افتتاحِ یک پروژهی عمرانی است با کلکسیونی از تشریفاتِ مهوع، وقطعه زمینی که نرخِ یک مترِ آن، با رگِ گردنِ هزاران کارگرِ گرسنه برابری میکند.
اینها برجِ میلادِ استخوانهایشان را علم میکنند تا در آن آخرتِ مفروض هم، از رویِ شانهی طبقاتِ فرودست، با وقاحتِ تمام تف کنند. مرگ برای رعیت، پایان زندگی است اما برای ارباب، آخرین فرصت برای خریدنِ پرستیژ. آخرین ولع برایِ باکلاس بودن، آن هم دروضعیتی که دیگر چیزی جز چند کیلو کلسیمِ خرد شده باقی نیست.
این قصه که فرد میتواند جهان را از پاشنه درآورد، بزرگترین فریبِ قرنِ حاضر است. سرابی است که لیبرالیسم برای اختهکردن طبقهیمتوسط، برای کج کردن سر خرِ خشم تودهها ساخته و به خوردِ همگان، به ویژه به خوردِ نخبگان داده است. اینکه میگویند از خودتشروع کن، تغییر از درون، کافی است بخواهی ووو، اینها همهاش استفراغ کلمات انگیزشی دکاندارانِ موفقیت است. یک نوعسایکومارکتینگ برای شارژکردن حسابهای بانکی همان کسانی که انگشت تغییر را در ماتحت دیگران کرده و وقیحانه میگویند ازخودت شروع کن.
فرد در انزوایِ مقدسِ خود، چیزی جز دانه ریگی سرگردان در بیابان بیکرانِ شنها نیست. شما میتوانید تمام عمرتان را صرفِ توسعهیفردی کنید، یوگا بروید، ذهنتان را پالایش کنید و مثل کسی که دستش را داخل جیبهایش کرده به آرامش برسید اما همین که پایتان رابیرون خانه گذاشتید، همین سایکومارکتینگ که ذهنتان را شستشو داده، مشتش را مثل پتک روی آرزوها و امیالتان میکوبد!
...
آدم اگر زیاد بیدار بماند
به خودش شبیهتر نمیشود؛
فقط
کمکم
از همان نقابِ قابلتحملی
که مادر
از کاموای کهنهی نیمهتنهی پدر
بافته،
جِر میخورد.
من
سالهاست
دست و پا میزنم
که در نگاهِ کسی
نشانهی فروپاشی نباشم.
همهچیز مرتب است،
اما من
از بازار ماهیفروشان
بوی مُردگی گرفتهام،
و این
شاید
موفقترین شکلِ شکستم باشد
.....
پن؛ خدارو شکر
ترس همان نویزِ تحقیرآمیز در پردازشگرِ ذهن
است. تکانهی سیستمی که میفهمد، چیزی،
جایی، فراتر از اراده در حال فروپاشی است.
اعترافِ حقیرانهی تن به محدودیتِ خویش.
یک فریزِ چند ثانیهای پیش از آنکه واقعیت،
زیر پاشنهی سنگین خودش، له و لورده شود،
یک Error404 در رمزگان هستی.
امروز نه سرِ کار رفتم، نه بیکار بودم
یعنی به جورایی
توسطِ دزدخانهای که اسمش را
گذاشتهاند بیمه، سرِ کار بودم.
داستان، داستانِ همیشگیِ حماقتِ
سیستماتیک است. دیروز حین دورزدن،
یک لاییکشِ پرایدسوار که فکر کرده
بود جاده ملکِ پدریاش است،
طوری قیچیم کرد که
با کله پرت شدم توی شالیزار.
۳۰ میلیون تومان پیاده شدم تا ماشین
را از آن لجنزارِ متعفن بیرون بکشند و استخوانبندیاش را صاف کنند.
اما این تازه شروعِ غارت بود.
بعد نوبت رسید به این کفتارهایِ
یقه سفید. فرمِ کوفتی، فاکتورِ جمعکردن،
عکسِ صحنهی جرم؛ همهی این
بازیهایِ مسخرهی بورژوازیِ اداری را
مو به مو انجام دادم بلکه به حقم برسم.
تهِ قصه اما همان تهِ همیشگی بود.
یک صدای بزککرده از پشتِ خط،
با وقاحت گفت؛ در جریان هستید که!!!
داشتم با خوشحالی میگفتم بله که با
همان احن از بالا تا پایین مشمئزکنندهاش
زد تو برجکم؛ فقط نصفش را میدهیم!!!
همین!
نه منطقی، نه استدلالی؛ نه حتی شرموحیا. دستشان توی جیبِ من است و اسمش را گذاشتهاند بیمه. در واقع حمایتگر نیستند،
دزدِ باکلاساند؛ گردنکلفتهایی که یاد
گرفتهاند چطور با نقابِ اداری،
بیسروصدا لختت کنند.
این سیستم، بیمهگر نیست،
دلالِ بدبختیِ مردم است.
همه فکر میکنند آدمها وقتی عاشق
میشوند، دنیا برایشان رنگی میشود.
اینها همانهایی هستند که هنوز درگیرِ
داستانهایِ عامهپسندِ دههی چهلاند.
وقتی کسی واردِ زندگیات میشود
که نمیتوانی نادیدهاش بگیری،
خبری از رنگ و بویِ گل و بلبل نیست،
فقط یک نظمِ دقیق به هم میخورد.
من همیشه رویِ منطقِ خودم حساب
میکردم. زندگیام مثلِ یک مدارِ
الکترونیک بود؛ هر قطعه سرِ جایِ
خودش، هر تریستور دقیق در
نقطهیِ شکستِ خودش.
بعد یکی آمد. بدونِ اینکه بخواهد،
بدونِ اینکه حتا متوجهِ تأثیرش باشد.
او شبیه هیچکدام از فاکتورهایی نبود
که برایِ خودم تعریف کرده بودم.
نه با منطقِ درست جور در میآمد و
نه حتا با آن چیزی که اسمش را
گذاشته بودم سلیقهیِ شخصی.
مشکل این نبود که کسی واردِ
زندگیام شده،مشکل این بود که اجازه
دادم آن نگاهِ سرد و بیتفاوتش،
در تمامِ محاسباتم نفوذ کند.
بزرگترین دروغِ زندگی همین است،
اینکه فکر میکنی میتوانی جلویِ یک
احساسِ احمقانه را با منطق بگیری.
من تماشا کردم که چطور تمامِ آن
ساختارهایِ مهندسیشدهای که
برایِ محافظت از خودم ساخته بودم،
مثلِ یک مدارِ اتصالکوتاه شده،
دود شد و رفت هوا.
مضحکترین بخشِ ماجرا این بود
که منِ لعنتی، از این فروپاشی
لذت میبردم. تماشای نابود شدنِ عقایدِ
خودم توسطِ کسی که هیچچیز از
قوانینِ بازی نمیفهمید، تنها سرگرمیِ
این روزهایِ تکراریام شده. حالا ایستادهام
میانِ ویرانههایِ این منطقِ ازکارافتاده
و نمیدانم باید دوباره تعمیرش کنم،
یا بگذارم همانطور به سوختن ادامه بدهد.
کسی که دنبالِ عشق میگردد، بهتر است
برود سراغِ قصههایِ پریان،
اینجا فقط منطقهایِ سوخته باقی مانده
و واقعیتِ لختِ ماجرا که هیچکس
دوست ندارد به زبان بیاورد.
اکبر عبدی مرد. کمی بعد عکسش را دیدم. کنار علی دایی. صحنهای که
بویِ تقابلِ کثیفِ عشق و نفرت میداد.
کهیر نزنید. بحثِ این نیست که یکی
هنرمند بود و دیگری فوتبالچی،
بحثِ این است که یکی برای این
خاک میراث ساخت
و دیگری برای خودش ثروت.
وقتی ملت در ناامیدی دست و پا میزد،
اکبر عبدی دنبالِ ناله و زاری و چنگ زدن
روی زخمهای باز نبود. او با همان رندی
و لودگیِ خاص خود، مردم را میخنداند.
وقتی همه ناامید بودند، او توی رگهای
این ملت امید تزریق میکرد.
اما علی دایی... اسطورهای که روزگاری
نبضِ عشقِ مردم را در دست داشت،
خودش را در یک پیچِ تاریخی به گا داد.
داییای که میتوانست با آن کوهِ ثروت،
ورزش کودکان و آیندهیِ این خاک را بسازد،
ترجیح داد در کنار چند شوآف پوپولیستی
که صدقهی چند ویلچر و چوبدستی شد
برای خود برج بسازد و سکه ذخیره کند.
این وبلاگ، آخرین سنگرِ من
در دنیای کلمات است.
اما اگر کلمات برایِ دشمنی
که رو در رو ایستاده،
کافی نباشد.
کیبورد را رها میکنم
برایِ گرفتنِ اسلحه.
پس لطفن
برایِ مرگی که انتخابِ خودم بود،
سوگواری نکن.
ایران، زنده باد.
لعنت به بیزینس پزشکی که مرگ
را به قیمتِ وحشت میفروشد.
قدیما، آدمها با شکمی سیر
و دلی خوش، به زندگی چنگ میزدند.
مرگ، یک غریبهیِ دور و محترم بود
که کسی از آمدنش خبر نداشت.
اما حالا چه؟
حالا این بیمارستانهایِ سرد لعنتی،
و بوی مرگشان،
و آن دستگاههایِ تولید اسکناس
و باسنهای قمبل سفیدی که انگار در
سالنهای مد قر کمر میریزند
فقط توی سرمان میکوبند
که چطور در ترسِ زنده ماندن، بپوسیم.
این دلقکهای سفیدپوش حالا فقط
کلاهبردارانِ اگزیستانسِ ما شدهاند.
کارشان این نیست که زندگی
ببخشند، آنها با کلماتِ زهرآگین و
توصیفاتِ تهوعآورشان، آرامش را
از دلِ ما بیرون میکشند
و به جایش، ککِ ترس را در تمبانمان
میاندازند.
و وقتی ما را گام به گام
ذره به ذره
قرص به قرص
کپسول به کپسول
به پرتگاهِ بیماری رساندند،
در حالیکه نگاهِ حشریشان دنبال
لک و لاک قمبلهای سفید راهروها
میدود، خیلی خونسرد و ادکلنزده
به تو میگویند
آمادهی هر اتفاقی باش.
لعنت بر این دهانهای نجس
که نابهنگام گشوده میشوند. اینها
فقط با جراحیِ کلمات، قلبِ آدم
را میتراشند تا بدانیم چقدر
به پایان نزدیکیم.
از وقتی ایمانمان به قدرتهای
مافوق طبیعی را با این دلقکها
تاخت زدیم، دیگر نمیمیریم،
بله نمیمیریم، اما زیرِ سایهیِ ترس،
و در حالی که هنوز نفس میکشیم،
هر روز هزاران بار به گا میرویم.