آسپیرین!!!

آسپیرین!!!

من یه ناسیونالیستِ ایرانشهری‌ام که ترجیح می‌دم به جای یه شاه با تاج و تخت مرصع، زیر بیرق یه زاهد با عمامه و منبر باشم
آسپیرین!!!

آسپیرین!!!

من یه ناسیونالیستِ ایرانشهری‌ام که ترجیح می‌دم به جای یه شاه با تاج و تخت مرصع، زیر بیرق یه زاهد با عمامه و منبر باشم

تناقض در تخت‌خواب



می‌گویند سالمندی دارد ایران را می‌بلعد

مثلن رئیسِ سازمانِ بهزیستی نگران است

در مصاحبه‌ای از بحران می‌گوید و اینکه

باید این بحران را در ذهنِ مسئولان عینی کرد!!!

بپرسید کدام بحران؟

مسئولان، خودِ بحران‌اند؛ نه راهِ حل آن

راست‌نماییِ این ادعا، احتیاج به 

تحلیلِ پیچیده نداردآمارِ تخت‌خواب‌هایشان 

را بگیریدآن‌ها که از مرفهینِ بی‌دردِ این 

تاریخ‌اند؛ آن‌هایی که تنوع‌طلبی‌شان در صیغه و عیاشی‌هایِ حلال غرق است.

بپرسیدچند فرزند؟ 

آن‌ها فرزندِ این خاک را نمی‌خواهند، آن‌ها 

فقط تجربه‌ی تن را می‌خواهند

وقتی تولیدِ زندگی جایش را به مصرفِ لذت می‌دهد، بحرانِ جمعیت، تنها یک نتیجه‌ی 

منطقی استمسئولان ما، در خلوتِ اتاق‌هایشان، 

از پایداریِ نسل می‌گویند و در مستیِ تن‌شان، 

آن را در کاندوم تخلیه می‌کنند.

عینی کردنِ این بحران در 

ذهنِ اینان، محال است

آن‌ها آینه‌اند؛ آینه‌ی تمام‌نمایِ خودخواهیِ 

سیستمی که فقط امروزِ خودش را می‌بیند

سالمندی، سرنوشتِ ملتی است که 

مسئولانش، بیش از آنکه به آینده 

فکر کنند، درگیرِ زیرِ شکمِ خودشان

 هستندبحران در جمعیت نیست

بحران در سستیِ اخلاقی است.

یک لحظه توقف


همه‌مان داریم ادایِ زنده بودن

 را درمی‌آوریمصبح که می‌شود، 

ساعتِ کوکیِ لعنتی، اراده‌ی ما را 

می‌کُشدما از خواب بیدار نمی‌شویم؛ 

ما فقط از یک وضعیتِ بی‌خبری به 

وضعیتِ بی‌خبریِ دیگری پرتاب 

می‌شویمبه همین سادگی

از اینکه یک روز صبح، جایِ رفتن به سرِ 

کار یا انجامِ وظایفِ روزمره، فقط بنشینیم

 و به دیوار خیره شویم، می‌ترسیم

می‌ترسیم که سکوت ، حقیقتِ‌مان را برملا کند.

ما اسیرِ کارهایِ بیهوده‌ای هستیم که به آن‌ها می‌گوییم مسئولیت!

از یاد برده‌ایم زمان، دارد از کنارِ گوش‌مان 

می‌گذرد، مثلِ تیک‌تاکِ یک بمبِ ساعتی.

در حالیکه ما داریم با دقت، گرد و خاکِ رویِ میز را تمیز می‌کنیم

رک‌و راسن، ما داریم در لایه‌های نازکِ عادت، خفه می‌شویمراهش چیست؟ یک گسست، یک توقف مطلق.  

باید یک جایی، وسطِ این تکرارِ ملال‌آور، بایستیم

باید بزنیم زیرِ این میزِ بازینه با شلوغ‌کاری، 

نه با فریادفقط با سکوتکافی‌ست یک بار، همان‌طور که همه دارند می‌دوند، 

ما متوقف شویمبایستیم و نگاهشان کنیم

آن لحظه‌ای که می‌ایستی، آن لحظه‌ای 

که نمی‌دوی، تو صاحبِ زمان می‌شوی


زندگی، در آن لحظه‌ای که «نمی‌کنی»، شروع می‌شود

بقیه، فقط تماشایِ فروپاشیِ تدریجیِ خودمان 

است در آینه‌ای که هر روز، 

پیرتر نشانمان می‌دهد.

جانم فدای ایران

بگذاربد بی‌پرده بگویم.

من از آن آدم‌ها نیستم

که دنبالِ شهرت یا شهادت و مرگِ 

باشکوه باشم و  ککِ به گا رفتن

در تمبانم افتاده باشد

اما وقتی پای وطن،

پای این خاک و این سرزمین

در میان باشد

جانم را کف دست می‌گیرم

و سینه به سینه‌ی دشمن 

می‌ایستم

زیرا اراده‌ام می‌گوید

این‌جا، روی این‌ خاک

جایی است که باید باشم

و هستم

حتا به قیمت از دست رفتن جانم



فراتر از کینه

این روزها، صدای خون‌خواهی، از هر 

فریاد و هر سکوتی، طنین‌اندازتر 

استطنینی نه از دهانِ آدمیان، 

که گویی از شکافِ تاریخ و از 

اعماقِ خاک برمی‌خیزد؛ 

خاکی که خونِ رهبرِ شهید و 

شهدای ترور، آن را سیراب کرده است.

این صدا،برخاسته از رنج نیست؛ 

زیرا شهادت در مرام شیعیان

والاترین آرزوستاین صدا، طنینش‌

را از ضرورتِ حیات می‌گیرد

 و خونِ ریخته شده 

به مثابه یک فراخوان است؛ 

فراخوانی برای عبور از مرزِ سوگ 

و ورود به میدانِ اراده.

اما بپرسیداین خشم، چیست؟ 

آیا این همان انتقامِ ضعیفان است؟ 

آن کینه‌ و نفرتی که از فرطِ درماندگی 

و از زیرِ چرخِ رنج، در رگ‌ها می‌خزد 

تا تنها با فروپاشیدنِ دیگری، 

احساسِ برتری کند؟ اگر انتقام ما، 

تنها تکرارِ همان خشونتِ بی‌مغزی 

باشد که شهدای ما را از پای درآورد، 

پس ما نیز همان هستیم که آن‌ها بودند

تکرارِ یک گناهِ ابدی.

چنین مبادما به دنبالِ انتقامِ اخلاقی نیستیم؛ 

ما به دنبالِ بازپس‌گیریِ حیات هستیم.

آن‌هایی که خونِ این ابرمردها را ریختند، 

با تکیه بر اخلاقِ  کلیسایی سعی کردند 

ما را به بندِ سوگ بکشندآن‌ها می‌خواهند 

ما را در چرخه و سیکلِ  تا ابد چرخانِ

قربانی بودن حبس کنند

می‌خواهند ما را در تبارِ کسانی قرار دهند 

که با گریه و زاری، بر سرِ قبورِ خود، 

به دنبالِ عدالتی از آسمان‌ها می‌گردند

این، نهایتِ ضعف و سست‌عنصری است

این، تبارشناسیِ شکستی است که 

در لباسِ فضیلت پنهان شده است.

اما ما، ما باید از آن فراتر رویم

انتقامِ واقعی، نه در فرو ریختنِ قاتل، 

که در مست‌کنندگیِ زندگی است

انتقام از قاتل، یعنی تبدیل شدن 

به چیزی که او نمی‌تواند لمس کند

یعنی اراده‌ی پولادین ما.

آن‌ها با کشتنِ جسم‌ها خیال کردند 

معنا را از بین برده‌اند

اما آن حقیرها چه نادان‌اند؛ آن‌ها با 

هر ضربه‌ی خنجر، تنها سنگ‌بنایِ یک 

اراده‌ی برتر را بنا کردند

ما به جای کینه و نفرتی که برخاسته 

از نفیِ زندگی است، به بله گفتن به زندگی 

برگشتیم؛ به شکلی که در آن، 

مرگِ آن‌ها، مقدمه‌ای برای بعثت 

و تولدِ هیبتِ ما شداز این‌رو،

قاتل نباید با کینه و نفرت در ذهن ما 

زنده بماند؛ او باید در قدرتِ ما ذوب شود 

و در برابرِ شکوهِ حیاتِ ما، ناپدید گردد.

ما از خاکِ این شهدا، نه یک قبرستان،

که میدانِ بازیِ اراده بنا کرده‌ایم.

تنگه با ترتیبات ایرانی گشاد می‌کنیم

سواستفاده‌های رایگانِ شما

 به پایان رسید

تنگه هرمز دیگر آن قلمروِ 

بی‌صاحبِ سابق نیست؛ 

از این پس، تنها با 

ترتیبات ایرانی و طبق قواعدِ ما،

گشاد می‌شوداینکه ترتیباتِ ایرانی را 

می‌پسندید یا نه؛ به خودتان مربوط 

استاما صادقانه به شما

می‌گویم شخصن به عنوان یک ایرانی 

تا امروز ترتیب هر «کسی» را دادم 

پسندید.

عمه لیندسی گراهام( روح‌شون شاد) به گا رفتند!!!

عمه لیندسی به عنوان دست‌گرمی 

وعده‌ی انتقامی که داده شد

به گا رفت. خبر خوشحال‌کننده‌ای

بود. من همیشه، همه‌جا گفتم

خدا روح سعید امامی را شاد کند

خیلی مرد بود. روشی که اتخاذ 

کرده بود  درست بود.  البته 

در وضعیت ایده‌آل و در خیالات،

رنج دیگران باعث خوشحالی

نخواهد شد اما واقعیت همیشه

متفاوت از وضعیت‌های آرمانی و  

خیالات ماست. وگرنه این همه 

علف‌کش و مرگ موش و سیخ و 

سلابه و گیوتین و قوانین کیفری

اختراع نمی‌شد. بعضی‌ها شایسته‌ی

زندگی نیستند. مثل عمه لیندسی

و چندتا عموعمه‌ی دیگه که 

بسلامتی تک تک‌شون 

به گا خواهند رفت.

نمی‌دونم کی کرده( منظورم خفه‌س)،

 کی داده( منظورم زهره)

ولی از همین‌جا روی کاناپه،

زیر کولر و عطر بادمجون‌های سرخ‌شده مامان،

همین فرمون برو جلو

دمت گرم.  مخلصتیم به مولا


بوی گند اپورتونیسم

آن‌ها که در پناهگاه نشسته‌اند و برای 

دیگران نسخه‌ی شهادت می‌نویسند، 

مردِ جنگ نیستند؛ 

آن‌ها فقط بلندگویِ جنگ‌اند!


عجیب استدر حالی که سربازانِ وطن، 

از گوشت و استخوانِ خود در میانِ 

آتش و غبار، سنگر ساخته‌اند، 

نمایندگان مجلس 

از ترسِ سایه‌ی خود، در 

زیرزمین‌هایِ امن‌شان جاخوش کرده

 و جلسات را به محاق برده‌اند!


فک‌هایی که از ترس می‌لرزند، 

چگونه از ایستادگی رجز می‌خوانند؟ 

این رجزها بویِ شجاعت نمی‌دهد؛ 

بویِ اپورتونیسمِ کثیف و ریاکاریِ 

زننده می‌دهد.


اگر میدان، میدانِ جنگ است، 

پس تمامِ ساختارِ حاکمیت 

باید آرایشِ جنگی بگیرد

نمی‌شود سرباز در خطِ اولِ مرگ باشد و سیاست‌مدار در خطِ اولِ فرار.

عالیجنابان


ای برادران،


آیا آن‌گاه که پیرِ فرزانه‌یِ ما لب به 

سخن گشود، آن کلماتِ دگرگون‌ساز 

را به حافظه‌یِ خویش نسپردید؟ 

هم‌او که امروز، همچنان بر شانه‌هایِ 

توده‌ها، تشییع می‌شود؛ پس چگونه 

است که فرامینِ برخاسته از آن 

جانِ آگاه را در غبارِ نسیانِ  خودخواسته

خود مدفون کرده‌اید؟


مگر نشنیدید؟ ای شما، 

ای سیاست‌مالان،

ای سازش‌کارانِ بزدل و 

ای تیره‌جامه گانِ مقام‌پرست 

که ردایِ قدرت بر تنِ ناتوانِ خویش 

آراستید، 

آیا او بر شما بانگ برنیاورد که «مذاکره 

با آن نیرویِ  اهریمنی آن‌سویِ اقیانوس‌ها، 

در ساحتِ تدبیرِ ملک و ملت، 

عقیم است و جز فرسایشِ هستیِ 

ما ثمری ندارد؟و مگر نه آنکه او 

بر این حکمِ خویش، گواه آورد؟

 «تجربه»! آن آموزگارِ تلخِ تاریخ.


پس چگونه است که گوش‌هایِ 

انباشته از غفلتِ شما، در برابرِ این 

حقیقتِ عریان، چنین 

سنگین و کر شده است؟ و عقل‌هایِ 

کج‌رو و از راه به در شده‌تان، 

در کوره‌راهِ انحراف، چنین تباهی 

گرفته است؟


آیا نمی‌بینید که چگونه در پسِ 

لبخندهایِ دیپلماتیک و لفاظی‌هایِ 

عاری از جوهر، روحِ این سرزمین 

را به مسلخ می‌برید؟ شما، 

ای وارثانِ حقیرِ ضعف، که حقیقت

 را به پایِ مصلحت‌سنجی‌هایِ پستِ 

خویش ذبح می‌کنید؛ آیا گمان برده‌اید

 که تاریخ، این آینه‌یِ تمام‌نمایِ وقاحت،

در برابرِ خودفریبی‌‌تان، کور خواهد ماند؟


شما نه تنها «اراده‌یِ معطوف به قدرت»، 

که «شرفِ معطوف به بقا» را در مسلخِ سیاست‌بازی‌هایِ پوچ، قربانی کرده‌اید

ای شما که در ضیافتِ حقارت، 

جامِ زهرِ «سازش» را به نامِ «تدبیر» در حلقومِ ملت می‌ریزیدبدانید که 

این غفلت ارادی، نه نشانه‌یِ بلوغِ سیاسی، 

که غریزه‌یِ گریز از حقیقت است؛ 

غریزه‌ای که شما را به ورطه‌ی زوال 

پرت خواهد کرد

اما هانبدانید که روزِ حساب، 

نه در دادگاه‌هایِ زمینی، که در 

ساحتِ قضاوتِ بی‌رحمِ تاریخ فرا 

خواهد رسیدآن‌گاه که دیگر هیچ

نقابی قادر نخواهد بود صورتِ 

کریهِ خیانت‌تان را از دیدگا

نِ آیندگان پنهان سازد؛ چرا که 

تقدیرِ کسانی که حقیقت را به بقا فروختند، جز این نیست و نشاید بود.

بچرخ تا بچرخیم

دیگر وقتِ بازی با مصلحت‌هایِ 

لوس 

تمام شده است

بهتر است یک بار 

برای همیشه، خنجر تیز پاسخ‌مان را 

در گلوگایِ این دیوانگان فرو کنیم؛ 

تا اگر ذره‌ای عقل در کالبدِ بی‌خردِ اذناب‌شان باقی مانده، 

از شدتِ درد، به خود بیایند

دیگر بس است.ما نباید با 

دیوانه‌ها بجنگیم؛ بهتر است

 دیوانگی را، با تمامِ بی‌رحمی‌اش، 

به آنها نشان دهیم

بازی تنیس را متوقف کنید و مردانه بجنگید

بازی تمام شدوقتِ آن

 «بازیِ تنیسِ» مضحک با 

موشک‌هایِ کاغذی و بیانیه‌هایِ 

لوسِ «ما هم پاسخ می‌دهیم» 

به پایان رسیدکدام پاسخ؟ 

کدام بازدارندگی؟ اینکه بنشینید 

و تماشا کنید چطور

 زیرساخت‌هایِ این سرزمین

 را مثلِ گوشتِ قربانی تکه‌تکه 

می‌کنند و شما در جواب، 

چند ترقه تویِ بیابان می‌اندازید؟ 

این اسمش «دفاع» نیست، 

این اسمش 

«خودکشیِ دسته‌جمعیِ عزت» 

است.یک این-به-آن-در بچگانه!


دشمن، نه دیگر از خشمِ شما می‌ترسد 

و نه از لبخندِ دیپلماتیک‌تان

او فقط یک زبان را بلد است

زبانِ «نابودیِ همه‌چیز». 

هر بار که ضربه‌ای می‌زند، 

باید چنان ضربه‌یِ سنگین و هولناکی دریافت کند که صدایِ شکستنِ استخوان‌هایِ زیرساخت‌هایِ 

خودش، در گوشِ تاریخ بپیچد

باید کاری کنید که وقتی 

به «تیرِ» نگاه‌تان فکر می‌کند، 

تنش مثلِ بید به لرزه بیفتد.


اینکه مدام توپ را به زمینِ 

حریف می‌اندازید و منتظر 

می‌مانید تا «پاسخِ بعدی» را بدهد، یعنی شما خودتان تشنه‌

یِ این تحقیر هستید

باید آن‌چنان پاسخِ دردناکی 

بدهید که جراتِ تصورِ حمله 

را هم نداشته باشدبازدارندگی، 

با ناز و نوازش و تلافیِ 

«یک‌به‌یک» به دست نمی‌آید؛ 

بازدارندگی یعنی زدنِ چنان 

ضربه‌یِ نهایی و بی‌بازگشتی 

که دشمن، حتی در خواب 

هم سایه‌یِ هواپیماهایِ شما 

را کابوس ببیند.


زمانِ بازیِ تنیسِ کثیفِ‌تان

 گذشته استحالا وقتِ «تیغ» 

استیا این زیرساخت‌ها را 

با خونِ دشمن، ضدعفونی 

می‌کنید و به او می‌فهمانید 

که هر میلی‌مترِ خاکِ این کشور، 

میدانِ مین است، یا بروید درِ 

وبلاگ‌ها و اتاق‌هایِ فکرِتان

 را گل بگیرید و بمیرید

شمشیر را نه برایِ نمایش، 

که برایِ بریدنِ سرِ فتنه از 

تن بیرون بکشید؛ نه برا

یِ قلقلک دادنِ گلویِ دشمن.