آسپیرین!!!

آسپیرین!!!

من یه ناسیونالیستِ ایرانشهری‌ام که ترجیح می‌دم به جای یه شاه با تاج و تخت مرصع، زیر بیرق یه زاهد با عمامه و منبر باشم
آسپیرین!!!

آسپیرین!!!

من یه ناسیونالیستِ ایرانشهری‌ام که ترجیح می‌دم به جای یه شاه با تاج و تخت مرصع، زیر بیرق یه زاهد با عمامه و منبر باشم

کدام توافق؟؟

با کسی که نه یک‌بار، که بارها و 

بارها، ردایِ «وفاداری» را از تن 

درآورده و گردنِ حقیقت را بریده، 

با کسی که پیمان‌هایش، 

مثلِ برگ‌هایِ پاییزی، زیرِ 

چکمه‌هایِ سبُک‌سرِ خودش، 

لگدمال شده‌اند، چه توافقی 

می‌توان کرد؟

این دیگر «سیاست» نیست؛ 

این «خودآزاری» استاین

 «تماشایِ مرگِ تدریجیِ شعور» 

است.


آن «توافق» را نه دشمن، که 

خودِ شما، پاره‌پاره کرده‌اید؛

 با هر بار اعتمادِ بی‌جا، با هر بار فراموشیِ زخم‌هایِ تازه

این دشمن، زبانِ «تفاهم» را 

نمی‌فهمد؛ او زبانِ «سیلی» را 

می‌فهمدزبانِ «شکستنِ استخوانِ تعهد» را

بگذار این توافقِ پوسیده، 

چون جسدی دیگر، در گورستانِ پیمان‌هایِ نقض‌شده بخوابد

وقتی تاریخ، بارها و بارها 

درسِ خیانت را تکرار کرده، 

دیگر وقتِ «درس‌خواندن» نیست؛ 

وقتِ «درس دادن» است

و درسِ ما، جز «انتقام»، چیزِ 

دیگری نخواهد بود.

تیر خلاص

آسپیرین مثل خودم در « تیر» متولد

 یا بهتر است بگویم شلیک شد.

گلوله‌ای که قرار است از سینه 

کلماتِ من رد شود و مستقیم 

بنشیند وسطِ مغزِ متعفنِ پدوفیل‌هایِ اپستین‌


فکر کرده‌اید با سکوت، با لابی‌گری، 

یا با خریدنِ آدم‌ها می‌توانید آن کثافت‌کاری‌های پشتِ پرده 

را پاک کنید؟ کور خواندیدمن اینجا نیستم که برایتان مرثیه بخوانم؛ 

من اینجا هستم که با هر کلمه، مثلِ یک تیرِ خلاص، جمجمه‌هایتان را بشکافمآسپیرینِ من قرار نیست دردِ 

شما را دوا کند، قرار است آن‌قدر 

تلخ و سوزاننده باشد که تهِ مانده‌یِ وجدانِ نداشته‌تان را هم 

به استفراغ وا دارد


اینجا «آسپیرین» است؛ 

جایی که تیرِ خلاص، اولین 

چیزی است که 

به استقبالِ نجاستِ افکارِتان می‌آید

پس محکم بنشینید؛ چون من 

تازه ماشه را چکانده‌ام

کسی قرار نیست 

این‌جا زنده بماند.