این وبلاگ، آخرین سنگرِ من
در دنیای کلمات است.
اما اگر کلمات برایِ دشمنی
که رو در رو ایستاده،
کافی نباشد.
کیبورد را رها میکنم
برایِ گرفتنِ اسلحه.
پس لطفن
برایِ مرگی که انتخابِ خودم بود،
سوگواری نکن.
ایران، زنده باد.
دیدید بالاخره چی شد؟ هارت وپورتهای ترامپ و سگ هار صهیونیش نتیجه نداد. ترکیه و پاکستان و عربستان فهمیدند که بدون در نظر گرفتن قدرت منطقهای ایران( البته حالا قدرت جهانی ایران)، هر معادلهی امنیتی فقط یک گاوبندی احمقانه در جهت بدتر شدن اوضاع است. بدون ایران، راه حلها خودشان به مشکلات جدیدتری تبدیل میشوند. باید دست برادران سپاهی و ارتشی و سایر سربازان گمنام وطن بهویژه فرماندهان جان بر کف نیروهای مسلح رو بوسید. نور به قبر رهبر شهید بباره که علارغم همهی کینهتوزیهای احمقانهای که دشمن از طریق رسانه توی ماتحت بعضیها میکرد و هنوز هم میکند، یک تنه ایستاد و راهبری کرد. تا جاییکه ترامپ احمق که بارها و بارها مضحکهی سیاستمداران قهار امریکایی و اروپایی قرار گرفت و مثل مادر عروس بعد از پاره شدن بکارت سربازاش مقر اومده که بعله، ایرانیها باهوشاند. موشکی ساختند که بردش تا اروپا هم میرسه. بدبخت بیچاره اگه بفهمه دانشمندان ایرانی یه کلاهک هستهای تپل هم براش آماده کردند باید آب بریزه اونجاش.
من نمیفهمم این عاطل و باطلهای بیکار از چه ترفند و حقهای استفاده میکنند که میتونند با این همه کار که روی سر آدم ریخته، بیکار و بیعار ول بگردند و خیابون متر کنند. پس چرا من نمیتونم یه ساعت بیکار بمونم؟ این که هیچ. یه وقتهایی پیش میآد که چندتا کار همزمان انجام میدم مثل امروز که داشتم در حین پختن پاستا به سوالات تلفنی خانم مدیر جواب میدادم و همزمان از پشت پنجره با دختر همسایه خوش و بش ایما و اشارهای میکردم. وسطش هم مادرم یه چیزی میگفت و جواب اونم میدادم . دختر همسایه که تهران کارمند بانکه اومده بود خونه مادرش. یه دست رخت پوشیده بود به گمانم از سمساری قرض کرده بود. همه چیز این دختر عالیه جز همین خساست خانوادگیش که غیرقابل تحملش میکنه. اون از مادرش که لباس کهنه های مردمو میپوشه اینم از دختره. حالا باباشو ندیدید. یه شلوار پارچه ای میپوشه که کمربندشو بالای سینهاش میبنده. فقیر نیستنا، گدازادهن.
کاش میشد مثل دوران کودکی بیتکلف روی تخته نوشت حسن خر است گاو من است. دیروز وقتی شنیدم نمایندههای مجلس بعد از ماهها دل این را پیدا کردند از سوراخ موشهایشان بیرون آمدند دلم یک تخته سیاه و یک نصفه گچ خواست. اما نبود. با تکهای از گچ دیوار فرو ریختهی همسایه، روی لبهی نیمکت پارک نوشتم؛ نماینده خر است گاو من است.به همین سادگی اما یک دنیا حرف. شاید اگر میشد برای مدت بیشتری پول خورد وخوراکشان را داد و در همان پستوها نگهشان داشت امیدی به بهترشدن اوضاع وجود میداشت. اولین اقدام این خرنمایندهها در مجلس میدانید چه بود ؟ تقاضا از وزارت اطلاعات و سازمان اطلاعات سپاه برای معرفی رسانههای معاند!!! گمان میکنم همراه یونجهای که بهشان میدادند سبوس کم بود مغزشان بیشتر نکشید
جونم براتون بگه اگه از من بپرسن نظرت در بارهی لخت شدن خانمها در معابر و مکانهای عمومی چیه؟! با صداقت و صراحت تمام خواهم گفت بنده نه تنها موافق سینهچاک چاکِ سینهها هستم، حتا بالاتر از اون به نظرم همین شلوار و لنگ و زیرپیراهنی هم بیخود و زایده. زن فقط یه کرست و یه شورت پاش باشه کافیه به مولا. البته منظورم زن آیندهی خودم نیستا. من کلن یه آدم دهاتی و سنتی هستم که دوست دارم زن خودم چادر چاقچوری باشه اما زنهای مردم به خصوص اون زنهای داوطلب فداکار از جان و مال و ناموس گذشته که همه جوره برای دل امثال بنده فداکاری جسمی و جنسی میکنند، دوست دارم به میل خودشون لخت و برهنه باشن حتا منم در لخت کردنشون نقش کوچکی داشته باشم با همهی این اوصاف یه امایی این وسط هست و اونم اینه که چه لختی و چه حجاب باید به میل و رغبت خود فرد باشه نه با زوز، مثل غلطهای اضافی علیف برای برداشتن حجاب زن و بچهی مردم. آخه بیناموس سنه غیرت یوخ باشکاسی ندن اوراشیور ایشکاوغلو؟!
اگه این سرماخوردگی، یا نه، این آنفولانزا، این کرونا، این ویروس، این ناخوشی که همون اندازه برای ما ناشناخته است که برای اجداد ما؛ نبود، به گمانم حالاها حالاها میل و رغبتی برای نوشتن نداشتم. همه چیز با تب و لرز پریشب شروع شد و تا خود صبح مثل وراز این پهلو اون پهلو کردم و از دردی که از مهرهی گردن شروع میشد و تا خود دمبالچه تیر میکشید ناله زدم. صبح اما در حالیکه هنوز استخوان درد و گرفتگی مجاری تنفسی و ابریزش بینی داشتم احساس کردم بهتر شدم یا اینطور بگم بهتره، احساش کردم دارم بهتر میشم. یه جاهایی همین تسلیهای کوچک،راحتتر جای امیدهای بزرگ رو میگیرن و آدم به هوای اونا میتونه دوباره روی پاش بایسته. میدونم منتظرید در بارهی گزینهی سیزده بشنوید. رک و راست. دکش کردم. از زنهای هرجایی که براشون فرقی نمیکنه کجا و بغل کی بخوابند متنفرم. حالا چه با کلاه شرعی و چه بدون کلاه شرعی. آدم باید برای خودش یه خطوط قرمزی ، یه حد و حدودی، یه مرزی که رد شدن از اون به مثابهی اعلان جنگ با خویشتن خویش باشه، تعریف کنه. البته برای من تجربه خوبی شد. یعنی اینو فهمیدم که آدمهای درست و حسابی رو نمیشه توی سامانههای ازدواج پیدا کرد. نه اینکه همهشون بد باشند اما اغلبشون گاگولاند، یه ریگی توی کفش دارن. رو این حساب فعلن از سامانه کشیدم بیرون و عجیب و در حد افراطی سرگرم کار شدم. بعد اگه فرصتی شد مینویسم
در ادمهی گزینههامیرسیم به عدد ۱۳. یعنی نحسترین عددی که تا به امروز ، بشر به خودش دیده. راستش من هرگز به این خزعبلات اعتقادی نداشتم تا اینکه مهماندار هواپیمای توپولف، صندلی شماره ۱۳ رو نشونم داد و با یه تبسم که از فحش خارمادر دردناکتر بود با دندونهای چسبیده به هم، گفت بفرمایید اینجا لدفن!!! کفری بودم اما نه از دست اون. از حماقت خودم. چطور تا اون لحظه به بلیتم نگاه نکرده بودم؟! اما دیگه بیفایده بود. من دقیقن روی بال پرچ شده و وصله پینهی توپولف نشسته بودم و تیتر روزنامهای که پیرمرد بغل دستی جلوم باز کرده بود نوشته بود؛ توپولف یا تابوت پرنده؟! اهمیتی ندادم. چون راه برگشتی نبود. درها بسته شده بودند و ما ده دوازده نفر داخل یه توپولف که سه چهارم صندلیهاش خالی بود از روی باند بلند میشدیم. پیرمردهمانطور که کلهی خنگشو مثل کبک داخل روزنامه فرو کرده بود آیتالکرسی میخوند. چند دقیقه بعد که خلبان پیج کرد، خیالمون راحتتر شد چون مطمئن شدیم هواپیما خلبان داره. نزدیکمرز دوباره خلبان پیج کرد؛ بخاطر شرایط نامناسب جوی آسمان کشور همسایه مجبوریم تا ارتفاع ۹۹۹۹ پایی بالا بریم. و بلافاصله جهت افقی حرکت مثل موشکی که به سمت فضا پرتاب شده باشه عمودی شد.به نظرم رسید کل اون مقداری که افقی سفر کردیم کمتر ازمقداری بود که عمودی بالا رفتیم. شاید اگه حواس خلبان نبود و یک پا فراتر رفته بودیم مستقیم وارد جو میشدیم. البته وقتی روی باند پوشیده از برف بسلامتی روی زمین نشستیم من کلن نظرم در مورد عدد ۱۳ عوض شد. جالب اینکه اون شب به هتلی رفتم که شماره اتاقش ۱۳ بود! اینقدر خسته بودم که به محض اینکه چمدون رو داخل اتاق کشیدم مثل جنازه افتادم روی تخت. اتفاقات بعدش هم خیلی شنیدنیه فقط همینو بگم که ۱۳ سال بعد از اون پرواز مثل اودیسیوس درغربت و آوارگی بودم و آخرش به محض رسیدن به وطن، پدرم از فرط خوشحالی سکته کرد و مرد. همه این اتفاقات باعث شد ایمان بیاورم به آغاز فصل سرد. حالا باز رسیدم به گزینهی ۱۳. ازش پرسیدم کسی توی زندگیتون نبود؟ با پررویی میگه نمیتونم دروغ بگم برای مدت « موقتی» با یکی بودم!!! با تردید پرسیدم منظورتون از موقت، صیغه است؟ حق به جانب گفت اشکالی داره؟!؟ نه نه ابدن... خودمو جمع جور کردم و خبیثانه گفتم اتفاقن ما هم میتونیم یه دورهی موقت با هم باشیم تا ببینیم خدا چی میخواد؟؟؟!!!
بعد از گیرواگیرهایی که سرِ انتخاب کیس مثلن دلخواهم در سامانه بیسروسامانه همسریابی داشتم فعلن از بین ۱۰۸ کیسی که سامانههوشمند پیشنهاد داد رسیدم به گزینه ششم! یه شاهزاده زاده زاده زاده قجری که اگه ابروهای به هم پیوستهی پاچه بزیش نبود که منو یادفتحعلیشاه بندازه، نه تنها باورم نمیشد طرف راست راستکی قجرزاده است بلکه همون اول کار با این تصور که طرف B2 انداخته بالا وتوهم زده، کات میکردم و پیگیر نمیشدم. اما شدم و دیدم شاهزاده خانوم تا چه اندازه عاشق سرمه و وسمه و سفیدآب و تعزیه و روبندهاست!!! والا دروغ چرا؟؛ ما فقط در بخش درخواستها یه غلطی کرده و نوشته بودیم همسر آینده بیحجاب نباشن. همین. اما انگار کابلشارژِ سامانهی هوشمندو زده باشن به شارژرخونهی حوزه! از یهکلمه حجاب ما، چه تفسیرها که نشد! از نماز و روزه شروع شد خورد بهدیوار خمس و ذکات و غیرهُم. من چقدر خرم آخه؟! وقتی از سامانه، شماره شاهزاده خانوم رو به من دادند از شدت هیجان بلافاصلهزنگیدم. نه یه بار؟ سه بار پشت به پشت! اما دریغ از جواب. فکر کردم رسم شاهزادهها اینه. داشتم بار چهارم هم امتحان میکردم که پیامرسید؛ طاعات و عبادات قبول؛ الساعه در نمازخانهایم! یک لحظه به یاد مسئول گزینش هیئت علمی دانشگاه افتادم. ازم پرسیده بود نمازجمعه چند رکعته؟! رک و راست گذاشتم روی دایره و گفتم؛ نمیدونم چون نماز جمعه نمیرم. نپرسبد چرا؟، وگرنه با توپ پر میخواستمبگم کاش ایام هفته هشت روز بود. از بس سگ دو میزنیم به مخارج نمیرسیم! اما مسئول گزینش با ظاهر آراسته و ریش قرمز مرتب وشکم سیرش برای پُر کردن فرمش لازم داشت تعداد رکعتها رو بنویسه. فلذا خیلی اصرار کرد بفرمایید چند رکعته؟ منم با حالت تردید والبته سوالی گفتم؛ ۵تا؟!!! طرف یه جوری پوزخند زد که لمینت دندون نیشش برق زد. با این همه من سادهلوح هنوز خوشحال بودم که ازمنپرسید نماز وحشتو چطور میخونن! مثل مادری که مطمئنه بابای بچهاش کیه، مطمئن بودم ریش قرمز مهر قرمزشو کوبیده رو پروندهم. بخاطر همین بدون اینکه وقتمو ماهها برای جوابشون تلف کنم سی خوم رفتوم که رفتوم!!!
از وقتی خودمو شناختم متوجه شدم مثل جناب فروید در شناخت خانمها همیشه دکمهی همکف آسانسور رو جای طبقهی اول میزنم. چه افتضاحاتی که از این زنناشناسی به بار نیاوردم. آخریش همین خانم دکتر متخصص زنان که همه جوره با من راه اومد تا اینکه گفتم با تخصصات حال نمیکنم، چشمای درشتش گرد شد و جفتپا زد توی برجکم. گفت بفرمایید بیرون!!! شک ندارم توی دلش فحش ناموسی هم داد...از لجش بلافاصله زدم بیرون و در حالیکه داشتم فالودهی اختهای میزدم وارد سامانه همسریابی شدم و هولهولکی زدم روی گزینهی خانمی متولد ۱۳۴۵ ، ازدواج نکرده( بخون آفتاب مهتاب ندیده)، قد ۱۵۰، وزن ۴۱ کیلو، کارشناسی ارشد فیزیک دریایی!!!، بازنشستهی آموزش و پرورش، که از قضا درخواست شوهری داشت متولد ۶۰ تا ۷۳ !!! در واقع آخرین شانس بستهای که برام باقی مونده بود سر همین ملانکولی فنا شد. البته اگه رددرخواست میزد من این شانس رو داشتم که اخرین تیر ترکشمو بزنم به لادن که یک سال ازم کوچکتر و پزشک عمومی اهل خوانساره. یا به قول مادرم خونساره خونسار!!! اما از بد حادثه خانم معلم که انگار انگشتشو به دکمهی بله چسبونده بود بلافاصله اوکی داد...از اونجایی که صفت ناخنخشکی رو از شوهرِ ناتنی عمه بزرگه به ارث بردم با خودم گفتم این مادر درمانده رو انی رو کمی دست به سر میکنم تا خودش وا بده اما نداد. یعنی نمیده. پیامهای بالای ۱۸ میفرسته با قلب!!! دارم خودمو راضی میکنم رد درخواست بزنم و یه پول کوفتی به حساب سامانه بریزم و خلاص!!!
پینوشت؛ شایدم حق با خانم مهندسه
کبوتر با پرستو غاز با باز
کند دکتر با مهندس پرواز
چه خوب که در زبان شیرین فارسی ضربالمثل « جواب ابلهان خاموشی است» داریم.البته در گیلکی هم ضربالمثل مشابهای داریم اما نمیدونم چرا ضربالمثلهای گیلکی اغلب، چندپهلو و بشدت رکیک هستند. کاش بلاگ اسکای یه اپشن مسدودی هم اضافه میکرد و مجبور نبودیم قیافهی نحس بعضیها رو ببینیم.
پن؛ گرینهی دوم همسریابی یه خانم خوشگل آرمانی بود که واقعن دلم خواست با کله برم تو دلش. فقط یه بدی داشت! لال بود. اولش توی چت خیلی حال کردم که کم حرف میزد. گفتم خدارو شکر این یکی لاله و میشه باهاش زندگی آرومی داشت! وقتی رفتم سر قرار دیدم ای بابا، این که راس راستکی لاله!!! یعنی توی اپشن های سامانه زده بودم همسر کمحرف، اما نه دیگه لال!!!
حالا روی گزینه سومم. یه خانم دکتر زنان و زایمان که با شغلش اصلن حال نمیکنم. ببینم راضی میشه تخصص دندانپزشکی بگیره؟!