این وبلاگ، آخرین سنگرِ من
در دنیای کلمات است.
اما اگر کلمات برایِ دشمنی
که رو در رو ایستاده،
کافی نباشد.
کیبورد را رها میکنم
برایِ گرفتنِ اسلحه.
پس لطفن
برایِ مرگی که انتخابِ خودم بود،
سوگواری نکن.
ایران، زنده باد.
از وقتی خودمو شناختم متوجه شدم مثل جناب فروید در شناخت خانمها همیشه دکمهی همکف آسانسور رو جای طبقهی اول میزنم. چه افتضاحاتی که از این زنناشناسی به بار نیاوردم. آخریش همین خانم دکتر متخصص زنان که همه جوره با من راه اومد تا اینکه گفتم با تخصصات حال نمیکنم، چشمای درشتش گرد شد و جفتپا زد توی برجکم. گفت بفرمایید بیرون!!! شک ندارم توی دلش فحش ناموسی هم داد...از لجش بلافاصله زدم بیرون و در حالیکه داشتم فالودهی اختهای میزدم وارد سامانه همسریابی شدم و هولهولکی زدم روی گزینهی خانمی متولد ۱۳۴۵ ، ازدواج نکرده( بخون آفتاب مهتاب ندیده)، قد ۱۵۰، وزن ۴۱ کیلو، کارشناسی ارشد فیزیک دریایی!!!، بازنشستهی آموزش و پرورش، که از قضا درخواست شوهری داشت متولد ۶۰ تا ۷۳ !!! در واقع آخرین شانس بستهای که برام باقی مونده بود سر همین ملانکولی فنا شد. البته اگه رددرخواست میزد من این شانس رو داشتم که اخرین تیر ترکشمو بزنم به لادن که یک سال ازم کوچکتر و پزشک عمومی اهل خوانساره. یا به قول مادرم خونساره خونسار!!! اما از بد حادثه خانم معلم که انگار انگشتشو به دکمهی بله چسبونده بود بلافاصله اوکی داد...از اونجایی که صفت ناخنخشکی رو از شوهرِ ناتنی عمه بزرگه به ارث بردم با خودم گفتم این مادر درمانده رو انی رو کمی دست به سر میکنم تا خودش وا بده اما نداد. یعنی نمیده. پیامهای بالای ۱۸ میفرسته با قلب!!! دارم خودمو راضی میکنم رد درخواست بزنم و یه پول کوفتی به حساب سامانه بریزم و خلاص!!!
پینوشت؛ شایدم حق با خانم مهندسه
کبوتر با پرستو غاز با باز
کند دکتر با مهندس پرواز
چه خوب که در زبان شیرین فارسی ضربالمثل « جواب ابلهان خاموشی است» داریم.البته در گیلکی هم ضربالمثل مشابهای داریم اما نمیدونم چرا ضربالمثلهای گیلکی اغلب، چندپهلو و بشدت رکیک هستند. کاش بلاگ اسکای یه اپشن مسدودی هم اضافه میکرد و مجبور نبودیم قیافهی نحس بعضیها رو ببینیم.
پن؛ گرینهی دوم همسریابی یه خانم خوشگل آرمانی بود که واقعن دلم خواست با کله برم تو دلش. فقط یه بدی داشت! لال بود. اولش توی چت خیلی حال کردم که کم حرف میزد. گفتم خدارو شکر این یکی لاله و میشه باهاش زندگی آرومی داشت! وقتی رفتم سر قرار دیدم ای بابا، این که راس راستکی لاله!!! یعنی توی اپشن های سامانه زده بودم همسر کمحرف، اما نه دیگه لال!!!
حالا روی گزینه سومم. یه خانم دکتر زنان و زایمان که با شغلش اصلن حال نمیکنم. ببینم راضی میشه تخصص دندانپزشکی بگیره؟!
برای مدتی نمینویسم. هر چند نوشتن برای من مثل نفس کشیدنه. یعنی زندگی اما حال کسی رو دارم که با یک شیرجهی احمقانه رفته ته اقیانوس و حالا برای زنده موندن باید ادای مردهها رو در بیاره و نفس نکشه. من هم چند روزی یا شایدم بیشتر مجبورم در این بطری سر بستهی کلمات حبس بکشم. تنها روزنهی امیدوارکنندهی این روزهای تاریک من یکیش زیرچاپ رفتن دومین مجموعه شعرمه که یک سومش توسط ممیزی به گا رفت و دیگری پاسخ ردی است که از گزینهی اول سایت همسریابی شنیدم. دروغ نگم اولش جا خوردم اما ته دلم خوشحالم که یک گزینهای که فکر میکردم مثل یک برهی لذیذ عزیزه، یکهو یک الاغ چموش از آب در اومد و علارغم اینکه از من پنج سال بزرگتر بود و یه بچه هم داشت جفتپا پرید توی برجکم و گفت هششش... برو گم شو بچه ننه...البته خیلی مودبانهتر از این کلمات.... به هر حال حالا اگه وقت کردم میرم سراغ گزینهی دوم که کرمونیه و تصورم اینه گوشت گندمیش مزهی حلیم داشته باشه. خدا کنه شترمرغ از آب در نیاد. اینم از اقبال ما. بدرود
وقتکشی نکن. این بازی موش و گربهای که راه انداختهای، تهوعآور است. تو خلبانهای قهرمان ما را اسیر نکردهای، آنها را گروگانگرفتهای و از این حجم لجنبازی زبانت بند آمده؟ فکر کردهای با سکوتِ متعفنت، حقیقت دفن میشود؟
این نه اسارت است، نه جنگ؛ این خباثتِ لخت روی تختخواب وجداننداشتهتان است.
وقتی طرف، هم خلبان را گرفته و هم خانواده را در برزخِ بیخبری حبس کرده، یعنی رسماً دارد با شرافتِ انسانی لجنبازی میکند. ازترسِ لرزهای که نامِ این سه خلبان به جانِشان میاندازد، لال شدهاند. میدانند اگر صدایی از این اسرا بلند شود، آبرویِ پوشالیِشان دردنیا میرود رویِ هوا.
وقتی میگویم وقیح، یعنی همین! که اسیر را بگیری، ارتباطش را قطع کنی، بعد پشتِ نقابِ عدم اطلاعرسانی قایم شوی. این کثافتکاریرا با هیچ پروتکلی نمیشود ماستمالی کرد. تف به این مسلمانیای که ادعا میکنید. سکوت نشانهی قدرت نیست، علامتِ فروپاشیِاخلاقیِ یک سیستمِ فاسد است که حتی جرات ندارد مسئولیتِ یک اسیر را گردن بگیرد. شما گروگانگیرهایِ بیناموسی هستید که حتااسمِ دشمن را هم لکهدار کردهاید.
خلبانهای ما اسیر نیستند؛ گروگاناند.
فرقش را میدانید؟ گروگان، آدمی است که دشمن از ترسِ افشا شدنِ خودش، از خجالتِ شکستِ خودش، پنهانش کرده است. چون اگردنیا ببیند سه خلبان شجاع، سه نفرِ تمام، در یک پرواز بیبازگشت بر سر دشمن هوار شدهاند، حقیقت لو میرود.
و این بدترین عذاب برای دشمن است. نه اینکه شکست بخوری، اینکه شکستت را نتوانی اعلام کنی. پس میزنند روی لبهای مادرها. خفهمیکنند صدای دادگاههای بینالمللی را. و خیال میکنند سکوت، نابودی است. اشتباه میکنند. سکوت، فقط فریادِ در انتظارِ انفجار است.
یکی به من بگه امشب چه خبره؟ چرا هی زنگ خونه رو میزنن و میگن غذای نذری آوردیم؟ این چهارمین پرس نذری بود که آوردند!!! مادرم که رفت مسافرت و من موندم با این طعامهای لذیذ ملکوتی!!! پرس اول کتهکبابِ جوجه و دوغ و کره بودکه برخلاف روتین غذاهای سادهای که یادگار زندگی در دیار کفّاره، تمام و کمال زدم به رگ. دومی هم زرشک پلو با مرغه که احتمالن اونم بخورم چون سالهاست ترک پلو کردم و اگه بخورم بعدش به جای سیرشدن، احساس گرسنگی میگیرم. سومی و چهارمی ترکیبی از پلو همراه فسنجون/قیمه/قیسی زردآلوست که گمان نکنم به جز گیلان، در جای دیگری متداول باشه. گیلانیها برای مهموناشون معمولن چند نوع غذا و مخلفات تدارک میبینند و آخرشم کدبانوی خونه در اوج شرمساری به مهمونا میگه ببخشید خالی پلو بود!!! تواضع تا این حد؟!
بالاخره من هم تسلیم شدم. از سرِ میل که نه. بگو از سرِ فشارِ اطرافیان و جامعهای که چشمِ دیدنِ یک مردِ مجرد را ندارد و با آن نگاهِعاقل-اندر-سفی او را میپاید، رفتم در یک سایتِ همسریابی معتبر ثبتنام کردم. بماند که با آن تستِ روانشناسیِشان- آن هم از من کهناخدای روانناشناسیام- چه حکایتهای خندهداری درست شد. تا دسته دستشان انداختم و آخرش یک نتیجهی شسته رُفتهی دخترکُشدر پروفایلم ثبت شد. یکپارچه آقا، مسئولیتپذیر، روحیهی حساس و رمانتیک، اجتماعی و زندوست و صبور و آرام،،،،،و احمقانهتر ازهمه،
سربهزیر!!!
باید اعتراف کنم که من ضدِ همهی این خواجگیها هستم. اما خب، پروفایل یک متقاضی باید به صفاتِ زنانهپسندِ خواجگانِ دربارِناصرالدینشاه آراسته باشد! البته بعدها بیشتر از خودم مینویسم که بعضیها بلانسبت شما دوستان گرم گرامی گمان نکنند مثلخودشان پخمهی مخنثم که فقط بلدند از پشتِ فیلترشکن و کیبورد فحاشی کنند. داخل پرانتز بگم برای من پیدا کردن و رسوا کردن همونip پشت فیلترشکن هم خیلی کار سختی نیست. پس زر نزن مخنث و بتمرگ سرجات! بگذریم.
داشتم از ماجرای ثبتنامم میگفتم و این نکته که متوجه شدم؛
دخترخانمهای پا به سن اغلب تحصیلکردهاند.
و اغلب( تاکید میکنم اغلب، نه همه) تحصیلکردههای ازدواجنکرده، از رشتههای روانشناسی، حقوق و معارف اسلامی و البته رنگِ پوستناسفیدند.
من خودم عاشق پوست گندمیام و خوشبختانه به وفور گندمی پیدا کردم. البته مثل عقاب روی سه گزینهی این کاتالوگ فروشگاهِآدمفروشی مدرن فوکوس کردم.
ترجیح من این است که زن ایدهآل از نظر وزنی سبک و از نظر عقلی سنگین باشد بنابراین حدس میزنید هر سه گزینهی انتخابی منعلاوه بر پوستمخملی گندمی، بین ۲ تا ۵ سال از من بزرگترند. مسنتر بودن زن یک مزیت دیگر هم دارد و آن این است که مردها زودترمیمیرند! تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.
اینکه مرد باید مسئولِ همهچیز باشد، از زمان و فضا گرفته تا تمامِ هزینههای دیتینگ، واقعاً مسخره است. انگار جنسیت شده کارتاعتباری. دختری که در دنیای واقعی برای استقلالش میجنگد اما وقتی نوبت به صورتحساب میرسد، منتظر است دیگری حساب کند،در واقع دچار یک گسست شخصیتی است.
این دیگه یک سنت رمانتیک نیست. یک عقبگرد فکری است. یک انحطاطه به ته ورطهی تباهی. وقتی پرداخت کردن را با مردانگی یکیمیکنیم، یعنی پذیرفتهایم که هر رابطه، یک معاملهی نابرابری است. یکی پول میدهد و دیگری حضور خشک و خالی که فرسنگها باتختخواب فاصله دارد. بزرگترین شوخی با خودشناسی اینجاست. زنی ادعای استقلال میکند، اما نگاهش با رسیدن به قیمت یکاسپرسو، از کیف خودش به سمت جیب مرد میچرخد. یعنی استقلالِ او فقط تا مرزِ رسیدن به کافه اعتبار دارد. ما مدعی مبارزه باکلیشهها هستیم، اما با اولین صورتحساب، دوباره به همان گودالِ پوسیدهی کلیشههای جنسیتی سقوط میکنیم. این حتا نمایشِباکلاسی نیست.این فقط بازیِ آدمهای سرگردانی است که نمیدانند چطور بدون تکیه کردن به جیبِ دیگری، با خودشان روبهرو شوند.
انگار بالاخره جایی از این مملکت دارد شبیه کارگاه میشود. از تغییرات ردههای نظامی و امنیتی، بوی آرامش میآید. مخصوصنانتخاب محسن رضایی برای دبیری امنیت ملی، همان فرماندهٔ کهنهکارِ جنگ، اعصابم را آرام میکند. کمکم باور میکنم که رهبر دارد قلقکارها را دست میآورد — و این را باید روی پیشانی نوشت و سنگ تمام گذاشت. در مقابل، دولت هنوز همان مارگیرِ گیج است. از ترساصلاحطلبانِ دودوزهباز، تانگو میرقصد. و قشنگتر از همه، حرفِ امروزِ سخنگوی وزارت خارجه بود که گفت با دشمنی که شمشیرش رااز رو کشیده و تیغ برهنه کرده، مگر میشود نشست و حرف زد و مشکلات را حل کرد؟
باز هم همان سناریویِ مضحک و تکراری! پیامکهایی که مثل تیرِ غیب، از سویِ وزارتِتعاونورفاه به سمتِ یارانهی مردم شلیک شد. بااین ادعایِ واهی و موهن که شما مقیمِ خارجید و یارانه و کالابرگتان قطع شده!
بههمراهِ دوستی راهیِ دفترِ خدماتِ مشترکین شدیم، جایی که بویِ استیصال و کلافگی در هوا موج میزد. آنجا، تصویرِ واقعیِ یکناکارآمدیِ تمامعیار بود. پیرمردِ برنجکار ، با دستانی پینهبسته، فریاد میزد که من اکنون باید در مزرعهام باشم. جز آنجا جای دیگری راندیدهام، چطور از خارج سر درآوردهام؟
مردِ جوانی از میان ازدحام با نگاهی که آمیخته به حیرت و خشم بود، گفت؛ بچه دوسالهام که در همین بیمارستانِ شهر متولد شده، چطورکارتش در لیستِ مسافرانِ خارجی ثبت شده؟ آقای وزیر حتا به کودکِ شیرخوار هم رحم نکرد.
و در نهایت، پایانِ این سیرکِ پرهزینه، از هر نفرمان، مبلغِ صد هزار و ۹۰۰ تومان باج گرفتند و رسیدی به دستمان دادند که رویشنوشته بود: ما ایرانیان مقیمِ خارج ، نسبت به عدمِ پرداختِ یارانه و کالابرگمان اعتراض داریم!
یعنی پیشفرضِ اولیهشان این بود که ما خارجنشینیم و حالا برایِ اثباتِ اینکه پیشفرضشان غلط است باید برچسبِ اعتراضی را بپذیریمکه خودشان به ما زده بودند البته با هزینهای که از کارتمان برداشتند.
پن؛ دولتی که نمیداند کدام شهروندش داخل یا خارج کشور زندگی میکند مصداق همان عربدههای شیخ خرازی است. باید کلکش راکند