آسپیرین!!!

آسپیرین!!!

من یه ناسیونالیستِ ایرانشهری‌ام که ترجیح می‌دم به جای یه شاه با تاج و تخت مرصع، زیر بیرق یه زاهد با عمامه و منبر باشم
آسپیرین!!!

آسپیرین!!!

من یه ناسیونالیستِ ایرانشهری‌ام که ترجیح می‌دم به جای یه شاه با تاج و تخت مرصع، زیر بیرق یه زاهد با عمامه و منبر باشم

ختم کلام

این وبلاگ، آخرین سنگرِ من 

در دنیای کلمات است.

اما اگر کلمات برایِ  دشمنی

 که رو در رو ایستاده، 

کافی نباشد.

کیبورد را رها می‌کنم

 برایِ گرفتنِ اسلحه.

پس لطفن

برایِ مرگی که انتخابِ خودم بود، 

سوگواری نکن.

ایران، زنده باد.

مهندسی یک فروپاشی

همه فکر می‌کنند آدم‌ها وقتی عاشق 

می‌شوند، دنیا برایشان رنگی می‌شود

این‌ها همان‌هایی هستند که هنوز درگیرِ

 داستان‌هایِ عامه‌پسندِ دهه‌ی چهل‌اند

وقتی کسی واردِ زندگی‌ات می‌شود

 که نمی‌توانی نادیده‌اش بگیری، 

خبری از رنگ و بویِ گل و بلبل نیست،

فقط یک نظمِ دقیق به هم می‌خورد

من همیشه رویِ منطقِ خودم حساب

 می‌کردمزندگی‌ام مثلِ یک مدارِ 

الکترونیک بود؛ هر قطعه سرِ جایِ 

خودش، هر تریستور دقیق در 

نقطه‌یِ شکستِ خودش

بعد یکی آمدبدونِ اینکه بخواهد، 

بدونِ اینکه حتا متوجهِ تأثیرش باشد

او شبیه هیچ‌کدام از فاکتورهایی نبود 

که برایِ خودم تعریف کرده بودم

نه با منطقِ درست جور در می‌آمد و 

نه حتا با آن چیزی که اسمش را 

گذاشته بودم سلیقه‌یِ شخصی.

مشکل این نبود که کسی واردِ

 زندگی‌ام شده،مشکل این بود که اجازه 

دادم آن نگاهِ سرد و بی‌تفاوتش، 

در تمامِ محاسباتم نفوذ کند

بزرگترین دروغِ زندگی همین است،

اینکه فکر می‌کنی می‌توانی جلویِ یک 

احساسِ احمقانه را با منطق بگیری

من تماشا کردم که چطور تمامِ آن 

ساختارهایِ مهندسی‌شده‌ای که 

برایِ محافظت از خودم ساخته بودم، 

مثلِ یک مدارِ اتصال‌کوتاه شده، 

دود شد و رفت هوا

مضحک‌ترین بخشِ ماجرا این بود 

که منِ لعنتی، از این فروپاشی 

لذت می‌بردمتماشای نابود شدنِ عقایدِ 

خودم توسطِ کسی که هیچ‌چیز از 

قوانینِ بازی نمی‌فهمید، تنها سرگرمیِ 

این روزهایِ تکراری‌ام شدهحالا ایستاده‌ام 

میانِ ویرانه‌هایِ این منطقِ از‌کار‌افتاده 

و نمی‌دانم باید دوباره تعمیرش کنم، 

یا بگذارم همان‌طور به سوختن ادامه بدهد

کسی که دنبالِ عشق می‌گردد، بهتر است 

برود سراغِ قصه‌هایِ پریان، 

اینجا فقط منطق‌هایِ سوخته باقی مانده 

و واقعیتِ لختِ ماجرا که هیچ‌کس 

دوست ندارد به زبان بیاورد.

تقابل تلخ اکبر عبدی و علی دایی

اکبر عبدی مرد. کمی بعد عکسش را دیدم. کنار علی داییصحنه‌ای که 

بویِ تقابلِ کثیفِ عشق و نفرت می‌داد.

کهیر نزنیدبحثِ این نیست که یکی 

هنرمند بود و دیگری فوتبال‌چی،

بحثِ این است که یکی برای این 

خاک میراث ساخت 

و دیگری برای خودش ثروت.

وقتی ملت در ناامیدی دست و پا می‌زد، 

اکبر عبدی دنبالِ ناله و زاری و چنگ زدن 

روی زخم‌های باز نبوداو با همان رندی

 و لودگیِ خاص خود، مردم را می‌خنداند

وقتی همه ناامید بودند، او توی رگ‌های 

این ملت امید تزریق می‌کرد.

اما علی دایی... اسطوره‌ای که روزگاری 

نبضِ عشقِ مردم را در دست داشت، 

خودش را در یک پیچِ تاریخی به گا داد.

دایی‌ای که می‌توانست با آن کوهِ ثروت، 

ورزش کودکان و آینده‌یِ این خاک را بسازد، 

ترجیح داد در کنار چند شوآف پوپولیستی 

که صدقه‌ی چند ویلچر و چوبدستی شد

برای خود برج بسازد و سکه ذخیره کند.

تجارتِ ترس

لعنت به بیزینس پزشکی که مرگ 

را به قیمتِ وحشت می‌فروشد.

قدیما، آدم‌ها با شکمی سیر 

و دلی خوش، به زندگی چنگ می‌زدند

مرگ، یک غریبه‌یِ دور و محترم بود 

که کسی از آمدنش خبر نداشت

اما حالا چه؟ 

حالا این بیمارستان‌هایِ سرد لعنتی، 

و بوی مرگشان،

و آن دستگاه‌هایِ تولید اسکناس

و باسن‌های قمبل سفیدی که انگار در 

سالن‌های مد قر کمر می‌ریزند 

فقط توی سرمان می‌کوبند 

که چطور در ترسِ زنده ماندن، بپوسیم.

این دلقک‌های سفیدپوش حالا فقط 

کلاهبردارانِ  اگزیستانس‌ِ ما شده‌اند.

کارشان این نیست که زندگی

ببخشند، آنها با کلماتِ زهرآگین و 

توصیفاتِ تهوع‌آورشان، آرامش را 

از دلِ ما بیرون می‌کشند 

و به جایش، ککِ ترس را در  تمبان‌مان

 می‌اندازند.

و وقتی ما را گام به گام

ذره به ذره

قرص به قرص

کپسول به کپسول

به پرتگاهِ بیماری رساندند، 

در حالیکه نگاهِ حشری‌شان دنبال

لک و لاک قمبل‌های سفید راهروها

می‌دود، خیلی خونسرد و ادکلن‌زده

به تو می‌گویند

 آماده‌ی هر اتفاقی باش

لعنت بر این دهان‌های نجس

 که نابهنگام گشوده می‌شونداین‌ها 

فقط با جراحیِ کلمات، قلبِ آدم‌

را می‌تراشند تا بدانیم چقدر

به پایان نزدیکیم.  

از وقتی ایمان‌مان به قدرت‌های 

مافوق طبیعی را با این دلقک‌ها 

تاخت زدیم، دیگر نمی‌میریم،

بله نمی‌میریم، اما زیرِ سایه‌یِ  ترس، 

و در حالی که هنوز نفس می‌کشیم، 

هر روز هزاران بار به گا می‌رویم.

آپاراتوس‌های روانی

این نمایشِ چندش‌آورِ مسیحیتِ اوانجلیک 

را ببینتماشاخانه‌ای که در آن، کشیش‌ها 

با دندان‌هایِ سفیدِ بلیچ‌شده، از پشتِ 

تریبون‌هایِ چوبی، محبتِ مسیح را 

استفراغ می‌کنند، در حالی که دست‌هایشان

 تا مفرغ در خونِ جغرافیایِ  مسلمانان

فرو رفته استاین‌ها مذهب ندارند،

این‌ها یک تکنولوژیِ روانی دارند برایِ

توجیهِ جنایتاینجا هیچ تناقضی نیست

این، ذاتِ این آپاراتوس عفونی استتو از 

ضدِ آن بودن حرف می‌زنی؟ من می‌گویم 

این‌ها دقیقاً خودِ آن هستند

مسیحیتِ این‌ها، یک پمادِ بی‌حس‌کننده

 است که رویِ ک‌ی‌ر استعمار استعمال 

می‌کنند تا ماتحت قربانیان دردش نگیرد.

وقتی از نوع‌دوستی دم می‌زنند، در واقع 

دارند برایِ لاشخورهایِ اقتصادی‌شان، 

فضایِ امنِ معنوی می‌خرند

آدم‌هایی که در این فرهنگِ لجن‌زده

 پرورده می‌شوند، محصولِ کارخانه‌یِ 

انسانِ  پاستوریزه‌ی مادرج‌ن‌ده‌اند

موجوداتی که یاد گرفته‌اند چطور همزمان 

با یک دست انجیل را نوازش کنند و 

با دستِ دیگر، ضامنِ نارنجک را بکشند

این بی‌شعوری نیست؛ این یک 

مهندسیِ دقیقِ ریاکاری استبرایِ این‌ها، 

انسان فقط تا جایی مقدس است که در 

دایره‌یِ منافعِ‌شان تعریف شود

بیرون از آن؟ فقط گوشتِ قربانی است 

برایِ سلاخ‌خانه‌هایِ مدرنفرقی ندارد

کودکان مدرسه باشند

 یا زائران اباعبدالله الحسین.

آناتومی تجاوز

وطن یک نقشه روی کاغذ نیست 

بلکه همان بویِ عرق و خونِ مادر

 استوطن، همان تنِ مقدس و اولیه‌ای 

است که وجودِ ملت از آن بیرون کشیده 

شدهپس وقتی می‌گویند به وطن 

تجاوز شده، نباید دنبالِ ترسیمِ 

خط و مرز باشی؛باید بفهمی که به منشأِ 

وجودت، به آن بدنی که تو را به این

 دنیا آورده، تعرض شده است

رفتار تو با این متجاوز، تنها چیزی

 نیست که نشان دهد کی هستی،

بلکه تمامِ هویت تو را عریان می‌کند

آن‌هایی که در برابرِ این تجاوز، سکوت 

می‌کنند یا با لفاظی‌هایِ پاستوریزه و 

سیاسی، سعی دارند از این کثافتِ محض 

دفاع کنند، فقط آدم‌هایِ بی‌شرف نیستند؛ 

آن‌ها از پادوهای دم درِ جاکش‌خانه‌ها 

جاکش‌ترند.

یک حفره‌یِ خالی از شرف که در این دنیایِ فاضلاب‌زده، برایِ بقایِ خود تن به هر خفتی می‌دهند

بی‌غیرتی، یک انتخابِ سیاسی نیست؛ 

یک بیماریِ روانی و یک سقوطِ اخلاقی 

به ورطه‌ی کثافت استوقتی متجاوز 

جلوی چشمِ تو ایستاده و تو فقط تماشا 

می‌کنی، ‌‌تو دیگر یک باشرف نیستی،

یک مخنث سیاسی هستی

که زیر آلت شق‌کرده‌ی متجاوز مادرت

دولا شده‌ای!

تله‌ی تکرار

باید حذر کرد که این ناله‌های تکراری، 

این گزنده‌های بی‌ریشه،

در بافتِ استخوان‌مان رسوب نکنند.

تماشایِ کسانی که در چاهِ شکایت

، خود به ورطه بدل شده‌اند،

نوعی دردمندیِ بیهوده است.

چرا کسی از این تعفن فرار نمی‌کند؟

از این خزینه‌هایی که مدام، 

مایهٔ ناامیدی می‌تراوند؛

از این‌هایی که از بام تا شام،

چیزی جز اِلیتِ پوچی تولید نمی‌کنند.

تماشایِ فروپاشیِ مداومِ یک فاضلاب،

دیگر نه تراژدی است، 

و نه حتی یک نمایش؛

فقط تکرارِ بی‌معنایِ کثافت است.

معوقات

این واسطه‌ی عاطل و باطل،

این عزراییلِ تک‌بُعدی کودن،

اگر ذره‌ای از آن گماشته‌های 

سر‌به‌راه بود،

اگر ذره‌ای تخم داشت،

لیستِ سیاه را می‌ریختم

 روی دایره.

می‌گفتمبرو،

برو سراغِ همان‌هایی که

هوس کرده‌ام با همین انگشت‌ها،

با همین دست‌هایِ بیزار،

راهِ نفسشان را ببندم

و تماشایِ کبودیِ آخرین 

تقلا‌ی بیهوده‌شان

مرا به وجد آورد.

اما حیف؛

همه‌اش درنگ است 

تعلل و تنبلی!

مالِ کی

دیروز، دخترِ خُمامی‌، پس از سه 

ماه سکوتِ تحمیلی، قفلِ حنجره‌اش 

را شکستگفتاگر اصرارِ مجید نبود، 

زنگ نمی‌زدمبرای سالگردِ پدر 

دعوت‌نامه‌ای صادر کرد که بویِ مصالحه

می‌داد

پرسیدم چرا خودش مستقیماً به من نگفت؟ 

جوابی نداد، اما دروغش در همان لحظه 

در فضا معلق شد.

سناریو واضح استپیشِ مجید، نقابِ 

مظلومیت به چهره زده و ناله کرده؛ 

مجید هم در نقشِ میانجی، این

 بهانه‌یِ بی‌رمق را برایش کوک کرده 

تا دوباره به مدارِ من برگردد.

من اما در این دایره‌یِ بسته، 

حیرانِ آدم‌هایی‌ام که زندگی را با تملک 

اشتباه گرفته‌اندبه محض اینکه رابطه‌

ای شکل می‌گیرد، آن را به کالا تبدیل می‌کنند 

و برای ویترینِ زندگی‌شان به حراج می‌گذارند

اما من، کالا نیستم که در قفسه‌یِ کسی

 برای پز دادن خاک بخورماین یک توهینِ 

استراتژیک به وجهِ انسانیِ من است.

چیزی که در همان ابتدایِ هر مواجهه‌ای، 

صراحتاً به طرفِ مقابلم دیکته می‌کنم.

هنوز یادم هست؛ یکی‌شان یک 

هفته نشده، در حضورِ دوست گرمابه 

و‌ گلستانش مرا شوهرِ خود معرفی کرد!!!

در آن لحظه، حقیقتِ وجودی‌ام در 

من فرو ریختدیگر صدایشان را نمی‌شنیدم.

در مغزم تصویری از یک مالکیتِ کالایی 

نقش بسته بودتعلق داشتن به دیگری، 

یعنی خودکشیِ تدریجییعنی الیناسیون هویتی.

یعنی تبدیل شدن به شیئی که تنها در 

دستانِ دیگری معنا پیدا می‌کند

همانطور که مارکس در مورد کالا گفته بود 

یک کالا فقط در حین مصرف‌شدن

یک کالاستو این، دقیقاً همان 

نقطه‌یِ بدبختیِ بشر استهمان رابطه‌های

سرد و بی‌روح که با دروغ‌ و نمایش‌

روی صحنه زندگی‌اند

سن؟

یک عددِ بی‌خاصیت است، وقتی 

بدن‌ها به زبانِ دیگری حرف 

می‌زنند.

من به صورت‌ها کار ندارم.

به این صورتک‌هایِ پلاستیکیِ 

اینستاگرامی

که همه‌چیز را با فیلترِ ماسک

می‌پوشانند

اما ظاهر، اصلِ ماجراست

حقیقتی که زیرِ پوست، جریان دارد.

او شصت‌و دو سال داشت.

اما وقتی می‌رقصید، انگار بیست 

سالگی‌اش در یک چرخه‌یِ ابدی

 گیر کرده بود.

درگیرِ لایک و دنبال‌کننده نبود

با تمام وجودش زندگی می‌کرد

صبح‌به‌صبح، با استرچِ ورزشی، 

پارک را تسخیر می‌کرد.

و بعد، یک صبحانه‌یِ گیاهی، 

و سپس شعر.

او فقط یک دوست نبود

یک درس‌نامه‌یِ زنده بود 

که نقاشی‌هایم را می‌فهمید.

بعد، تصادف.

آن مرگِ رقت‌بار که هنوز مثلِ یک 

خنجرِ کُند در گلویم مانده.

می‌پرسی کسی مثلِ او پیدا می‌شود؟

این یک توهمِ شیرین است که تو را 

به کشتن می‌دهد.

نه.

تکرارِ یک فاجعه‌یِ زیبا،

غیرممکن است.

او رفت،

و حالا من مانده‌ام و یک 

حفره‌یِ خالی

که هیچ‌کس

اندازه‌یِ آن نیست.