آهای سگصفتانِ پوشالی! شما که در مسلخِ جهل و توحش، جگرِ گرسنهی خویش را با خونِ پاکِ سروقامتانِ این سرزمین سیرابمیکنید. گمان بردهاید با سلاخیِ گلهای باغِ وطن، تیشه به ریشهی این سروِ کهنسال میزنید؟ چقدر حقیر است آن که فکر میکند بادریدنِ پیراهنِ عفتِ خاک، میتواند هیمنهی پوشالیِ خود را بر سینهی این ملت حک کند.
شما از کدامین بیغولهی تاریخ بیرون خزیدهاید که ترس را چون نوالهای لایقِ این دیار میپندارید؟ ما را از قتل میترسانید؟ از قصابی؟ مااگر از سرِ بریده میترسیدیم، در محفل عاشقان نمیرقصیدیم.
بوی تعفنِ جنایتهایتان، حتا ددان بیشهها را شرمسار کرده است زیرا که حیوان نیز برای دریدن، منطقی دارد، اما شما تنها تجسدِبیمنطقی و سقوطِ اخلاق در مغاکِ تاریخید.
کور خواندهاید اگر که خیال کردهاید از زوزههایتان میترسیم. دلِ این ملت با ضربآهنگِ چکمههای شهیدانش در تاریخ میتپد. شما باتیغِ کندِ ترور، به جنگِ آتشفشانی آمدهاید که گدازههایش از بطنِ حسین میجوشد. ما ملتِ حسینیم. ما ملت شهادتیم. شما که طعمِشکست را در هر سوراخِ موشی که پناه گرفتهاید چشیدهاید، چگونه نفهمیدید که خونِ سربازان ما، چون بذریست در دلِ این خاک، کهفردایِ شما را با شعلههای سرخِ انتقام، خاکستر خواهد کرد؟
بدرِید! قصابی کنید! تیغهایتان را در خونِ پاکِ ما بشویید! اما بدانید که ما بیدارتر از آنیم که با زوزههای شما در جبهی ترس فرو رویم. این زمین، گورستانِ آرزوهایِ نحسِ شماست؛ و ما، وارثانِ همان خونی هستیم که یزید را در زبالهدانِ ابدیت دفن کرد.
میگویند فراق، عجب واژهیِ سوسول و پاستوریزهای. این فراق نیست، این زنده به گور کردنِ کالبدی است که هنوز دارد نفس میکشد.
فراق یعنی بفهمی تمامِ آن خندههایِ مشترک، فقط یک دکور بود، یک صحنهپردازیِ مهندسیشده برای اینکه وقتی فروپاشیدی، ویرانههایتهم تماشایی باشد. حقیقت یک خنجرِ کُند است که عجلهای ندارد تا ته قلبِ مجروحت فرو رود . پس این مزخرفات را تمام کن. عشق را باورنکن. به آنالیز خون و بیوشیمی مغزت ایمان بیاور. عشق یک کلاهبرداری بیولوژیک است که از تمامِ فریبهایِ این روزگار، زیرکانهتر وبیرحمانهتر مهندسی شده است.
پس از آنکه جنابِ ممیزالدوله، در این دو ماه و نیمِ یومالقیامه، سطر به سطرِ اوراقِ بنده را با چشمِ موازماستکش خویش به تفتیشنشستند و همچون طبیبِ حاذقِ دردِ بیدرمان، نبضِ کلماتِ ما را گرفتند، عاقبت در اقدامی که لرزه بر اندامِ بیجانِ قریحه و ذوقِ بندهانداخت، پیکِ ناشرالدوله از راه در رسید و مژدگانی آورد که: ای شاعر مفلوک، آن جنابِ عالیمقامِ ممیزِ اعظمالطبقات، بر تو رحم آورده وبه هفت فقره اصلاح و حذف قناعت فرمودند، از این قرار؛
یک قطعه شعرِ شیرینِ بنده به کلی در تنورِ آتشِ ممیزی خاکستر شد و از الباقی چند سطر از سایرِ اشعار که با قیچیِ تیزِ آن جنابمستطاب ممیزالقاب، از تنِ کتاب جدا گشت و پیکرِ عریانِ کلمات، زار و نزار در کفِ دستِ حقیر ماند. حتا آن واژهیِ "شاشیدن" که در نزدِما، حکایت از زلالیِ کلام و طعنِ بر جورِ زمانه داشت، به تیرِ غیبِ ممیزالدوله مبتلا گشت و فرمودند که باید به لغتی لایقِ قوانین نشر بدلگردد.
این بنده با دلی پرخون و حیران، در آن حجرهیِ تاریکِ اندوه، چند روزی در چهکنم چهکنم غوطهور بودم؛ تا عاقبت، تیغِ حیا در نیام کردم وسرِ اطاعت بر فرمانِ ممیزالدوله فرود آوردم. مراتبِ اصلاحاتِ مذبوهانه را با جوهری از اشکِ حسرت نگاشتم و از طریقِ ناشرالدوله به آنادارهیِ محترمِ تعدیلِ اقوال ارسال نمودم تا شاید این کودکِ ادبیِ بینوا، مجالِ تولد یابد و از حبسِ کشوهایِ ممیزی خلاص شود.
القصه، منبعد به جایِ واژهیِ قبیحِ “شاشیدن” بر قامتِ واقعیت، باید بنگارم “پاشیدن”؛ تا شاید اینگونه، کلامم به جایِ حقیقت، بر تنِمخاطب، عطرِ گلاب بیفشاند.
اینجا حتا بوی گندِ تعفنِ طبقاتی، تا عمقِ حفرههای گور نفوذ کرده است. تو گویی مرگ هم کارتِ شناسایی دارد. فقیر که میمیرد، انگاریک تکه زبالهی اضافه را از معابرِ عمومی جمع کردهاند و بیهیچ هیاهویی، بیهیچ ردپایی، در پستویِ نمورِ فراموشی در جزیرهای متروکچال میکنند. او حتا فرصتِ مردنِ آبرومند هم ندارد، چون مرگ برای او، صرفاً ادامهی همان نکبتِ زنده بودن است در بستهبندیِ ارزانتر. اما وقتی نوبتِ سقط شدنِ شکم
پرستهای زالوصفت میرسد، زمین و زمان را به خط میکنند. گویی افتتاحِ یک پروژهی عمرانی است با کلکسیونی از تشریفاتِ مهوع، وقطعه زمینی که نرخِ یک مترِ آن، با رگِ گردنِ هزاران کارگرِ گرسنه برابری میکند.
اینها برجِ میلادِ استخوانهایشان را علم میکنند تا در آن آخرتِ مفروض هم، از رویِ شانهی طبقاتِ فرودست، با وقاحتِ تمام تف کنند. مرگ برای رعیت، پایان زندگی است اما برای ارباب، آخرین فرصت برای خریدنِ پرستیژ. آخرین ولع برایِ باکلاس بودن، آن هم دروضعیتی که دیگر چیزی جز چند کیلو کلسیمِ خرد شده باقی نیست.
این قصه که فرد میتواند جهان را از پاشنه درآورد، بزرگترین فریبِ قرنِ حاضر است. سرابی است که لیبرالیسم برای اختهکردن طبقهیمتوسط، برای کج کردن سر خرِ خشم تودهها ساخته و به خوردِ همگان، به ویژه به خوردِ نخبگان داده است. اینکه میگویند از خودتشروع کن، تغییر از درون، کافی است بخواهی ووو، اینها همهاش استفراغ کلمات انگیزشی دکاندارانِ موفقیت است. یک نوعسایکومارکتینگ برای شارژکردن حسابهای بانکی همان کسانی که انگشت تغییر را در ماتحت دیگران کرده و وقیحانه میگویند ازخودت شروع کن.
فرد در انزوایِ مقدسِ خود، چیزی جز دانه ریگی سرگردان در بیابان بیکرانِ شنها نیست. شما میتوانید تمام عمرتان را صرفِ توسعهیفردی کنید، یوگا بروید، ذهنتان را پالایش کنید و مثل کسی که دستش را داخل جیبهایش کرده به آرامش برسید اما همین که پایتان رابیرون خانه گذاشتید، همین سایکومارکتینگ که ذهنتان را شستشو داده، مشتش را مثل پتک روی آرزوها و امیالتان میکوبد!
...
آدم اگر زیاد بیدار بماند
به خودش شبیهتر نمیشود؛
فقط
کمکم
از همان نقابِ قابلتحملی
که مادر
از کاموای کهنهی نیمهتنهی پدر
بافته،
جِر میخورد.
من
سالهاست
دست و پا میزنم
که در نگاهِ کسی
نشانهی فروپاشی نباشم.
همهچیز مرتب است،
اما من
از بازار ماهیفروشان
بوی مُردگی گرفتهام،
و این
شاید
موفقترین شکلِ شکستم باشد
.....
پن؛ خدارو شکر
ترس همان نویزِ تحقیرآمیز در پردازشگرِ ذهن
است. تکانهی سیستمی که میفهمد، چیزی،
جایی، فراتر از اراده در حال فروپاشی است.
اعترافِ حقیرانهی تن به محدودیتِ خویش.
یک فریزِ چند ثانیهای پیش از آنکه واقعیت،
زیر پاشنهی سنگین خودش، له و لورده شود،
یک Error404 در رمزگان هستی.
امروز نه سرِ کار رفتم، نه بیکار بودم
یعنی به جورایی
توسطِ دزدخانهای که اسمش را
گذاشتهاند بیمه، سرِ کار بودم.
داستان، داستانِ همیشگیِ حماقتِ
سیستماتیک است. دیروز حین دورزدن،
یک لاییکشِ پرایدسوار که فکر کرده
بود جاده ملکِ پدریاش است،
طوری قیچیم کرد که
با کله پرت شدم توی شالیزار.
۳۰ میلیون تومان پیاده شدم تا ماشین
را از آن لجنزارِ متعفن بیرون بکشند و استخوانبندیاش را صاف کنند.
اما این تازه شروعِ غارت بود.
بعد نوبت رسید به این کفتارهایِ
یقه سفید. فرمِ کوفتی، فاکتورِ جمعکردن،
عکسِ صحنهی جرم؛ همهی این
بازیهایِ مسخرهی بورژوازیِ اداری را
مو به مو انجام دادم بلکه به حقم برسم.
تهِ قصه اما همان تهِ همیشگی بود.
یک صدای بزککرده از پشتِ خط،
با وقاحت گفت؛ در جریان هستید که!!!
داشتم با خوشحالی میگفتم بله که با
همان احن از بالا تا پایین مشمئزکنندهاش
زد تو برجکم؛ فقط نصفش را میدهیم!!!
همین!
نه منطقی، نه استدلالی؛ نه حتی شرموحیا. دستشان توی جیبِ من است و اسمش را گذاشتهاند بیمه. در واقع حمایتگر نیستند،
دزدِ باکلاساند؛ گردنکلفتهایی که یاد
گرفتهاند چطور با نقابِ اداری،
بیسروصدا لختت کنند.
این سیستم، بیمهگر نیست،
دلالِ بدبختیِ مردم است.
همه فکر میکنند آدمها وقتی عاشق
میشوند، دنیا برایشان رنگی میشود.
اینها همانهایی هستند که هنوز درگیرِ
داستانهایِ عامهپسندِ دههی چهلاند.
وقتی کسی واردِ زندگیات میشود
که نمیتوانی نادیدهاش بگیری،
خبری از رنگ و بویِ گل و بلبل نیست،
فقط یک نظمِ دقیق به هم میخورد.
من همیشه رویِ منطقِ خودم حساب
میکردم. زندگیام مثلِ یک مدارِ
الکترونیک بود؛ هر قطعه سرِ جایِ
خودش، هر تریستور دقیق در
نقطهیِ شکستِ خودش.
بعد یکی آمد. بدونِ اینکه بخواهد،
بدونِ اینکه حتا متوجهِ تأثیرش باشد.
او شبیه هیچکدام از فاکتورهایی نبود
که برایِ خودم تعریف کرده بودم.
نه با منطقِ درست جور در میآمد و
نه حتا با آن چیزی که اسمش را
گذاشته بودم سلیقهیِ شخصی.
مشکل این نبود که کسی واردِ
زندگیام شده،مشکل این بود که اجازه
دادم آن نگاهِ سرد و بیتفاوتش،
در تمامِ محاسباتم نفوذ کند.
بزرگترین دروغِ زندگی همین است،
اینکه فکر میکنی میتوانی جلویِ یک
احساسِ احمقانه را با منطق بگیری.
من تماشا کردم که چطور تمامِ آن
ساختارهایِ مهندسیشدهای که
برایِ محافظت از خودم ساخته بودم،
مثلِ یک مدارِ اتصالکوتاه شده،
دود شد و رفت هوا.
مضحکترین بخشِ ماجرا این بود
که منِ لعنتی، از این فروپاشی
لذت میبردم. تماشای نابود شدنِ عقایدِ
خودم توسطِ کسی که هیچچیز از
قوانینِ بازی نمیفهمید، تنها سرگرمیِ
این روزهایِ تکراریام شده. حالا ایستادهام
میانِ ویرانههایِ این منطقِ ازکارافتاده
و نمیدانم باید دوباره تعمیرش کنم،
یا بگذارم همانطور به سوختن ادامه بدهد.
کسی که دنبالِ عشق میگردد، بهتر است
برود سراغِ قصههایِ پریان،
اینجا فقط منطقهایِ سوخته باقی مانده
و واقعیتِ لختِ ماجرا که هیچکس
دوست ندارد به زبان بیاورد.