میگویند زمان،
ردِ گذر را از جادهها پاک میکند،
اما تو را نه.
تو چنان بیصدا گذشتی
که گمان کردم چیزی از تو نمیماند.
اما همین نماندن،
همین خلأ،
تمامِ زندگیام را پر کرد.
حالا هیچچیز،
جز نبودنِ تو، در من باقی نمانده است.
خاک، تنها یک جغرافیایِ بیجان نیست؛
امتدادِ رگهای ماست که سربازانِ میهن،
زیرِ بارِ آتشِ کودکخواران اپستین، ضربانِ
آن را حفظ کردهاند.
وقتی دژمن دژخیم، لولهی تفنگش را روی
شقیقهی تاریخ این سرزمین گذاشته،
تنها همین مشتهای گرهکرده و همین
پوتینهای خاکی و ارادههای پولادین
است. که مرز میانِ بودن و نبودن
را تعریف میکنند. این تکرارِ اساطیر است،
تکرارِ غیرتِ مردان و زنان ایرانی که
در سکوتِ سنگرها، مرگ را به زانو
درآوردهاند تا میهن زیرِ چکمهی
هیچ بیگانهای،
یک خاطرهی
غبارگرفته نباشد.
بامداد دیروز، همین که خورشید عالمتاب از مشرق بر بام خانهمان نشست و ما از خوابِ غفلت، رخت بیداری بر تن نمودیم، برقی از دیوانگی اجدادی در مخیلهمان درخشید و این فکر خامِ ازدواج ، عقل ناقصمان را به تاراج برد. پاسی از روز نگذشته، بیآنکه در این فقرهی گو-هره تأملی فرموده باشیم، گویی که جنی از جنیان ثبیثه بر ما مستولی شده باشد، چون مجنونان دست به تلفن بردیم و رقم خانم « ل» را بساختیم. همان معلمه که بختش به ترشی زده و زلفش در گروِ تجرد مانده است و مدتی است از بحر تلمذ فوت و فن نقاشی نزد ما مشرف میگردد و هر از گاه دستی به گرمکهای گرمساریاش میرسانیم و حظ و میلی میگردانیم.
القصه، چون تشریف آوردند، بیآنکه به سیمای زشتشان نظر افکنیم و منصرف شویم ، هیپنوتیزم شده دهان گشودیم که قصد وصلت داریم و میخواهیم شما را به حبالهی نکاح در آوریم.
آن بانوی عتیقه، نه غش کرد و نه ناز بسیار فروخت لیکن ابروهای پاچهبزی بالا داد و خونسردانه گفت؛ استاد مسئلة، رخصت فرمودیم گفت؛ جوانکی سینهچاک چندی است پاشنهی در خانه را از جا در آورده و فریاد بلهبرون سر میدهد. با این همه امر شما را نیز مرخص دانیم. گفتیمپس تدبیر چه باشد؟ گفت هفت روز مهلت که چاره سازم.
آن شب را تا به صبح، از شدت حماقتِ بیبدیل، خواب به دیدگانمان راه نیافت و ستارهها و گوسفندهای بسیاری شمارش فرمودیم. سحرگاه طاقت از کف برفت و پیغام فرستادیم؛ از آن عهد بیبنیاد منصرف گشتیم!
آن بانو با آه و ناله نوشت؛ لااقل میگذاشتید روزی بگذردتا ما نیز طعم خیالی عروسشدن را در این قحط سال شوهر، دمی میچشیدیم!!
شما نبودید که دشمن جانی را
عمو صدا میزدید و او را برای تجاوز
نطامی به میهن فرا میخواندید؟
حالا برایِ جنازهیِ سربازها اشک تمساح
میریزید؟ اینها اشک نیست؛ تفِ سربالاست.
شما جانیان بالقوهای هستید که
حالا لباسِ عزا پوشیدهاید.
بازیگرهایِ کثیف!
با خونِ سربازهایِ این خاک،
برایِ خودتان نمایش راه انداختهاید؟
خاک بر سرِ این دورویی خفتبارتان
خاک بر سرِ این وقاحت.
ما چهرهیِ واقعیتان را پشتِ آن
اشکهایِ دروغین و استوریهای
سفارشیتان میبینیم.
شما عزادار نیستید؛ شما دلالِ جنگ و خونید
دستهایتان آلوده است.
آشغالها،
منتظر تیر غیبمان بمانید.
به سراغ تکتکتان میآییم
دیر و زود دارد
اما سوخت و سوز نه.
دو ماه.
از ناشر فقط یک اسکرینشات.
پنلِ ممیزی.
کتابِ من،زیرِ دو جنازهی دیگر بود
یکی، تعلیق. و آن دیگری، اصلاحیه.
من، هنوز در حاشیهی برخوردم.
اما میدانم.
میدانم ضربه، حتمن میآید.
آن را در هوا حس میکنم.
این امید نیست.
این فقط، فرصتِ نفس کشیدن،
پیش از غرق شدن است
هنوز تیغِ داموکلس، پوستم را ندریده
و همین، تمامِ داراییِ من است.
میگویند سالمندی دارد ایران را میبلعد.
مثلن رئیسِ سازمانِ بهزیستی نگران است
در مصاحبهای از بحران میگوید و اینکه
باید این بحران را در ذهنِ مسئولان عینی کرد!!!
بپرسید کدام بحران؟
مسئولان، خودِ بحراناند؛ نه راهِ حل آن.
راستنماییِ این ادعا، احتیاج به
تحلیلِ پیچیده ندارد. آمارِ تختخوابهایشان
را بگیرید. آنها که از مرفهینِ بیدردِ این
تاریخاند؛ آنهایی که تنوعطلبیشان در صیغه و عیاشیهایِ حلال غرق است.
بپرسید: چند فرزند؟
آنها فرزندِ این خاک را نمیخواهند، آنها
فقط تجربهی تن را میخواهند.
وقتی تولیدِ زندگی جایش را به مصرفِ لذت میدهد، بحرانِ جمعیت، تنها یک نتیجهی
منطقی است. مسئولان ما، در خلوتِ اتاقهایشان،
از پایداریِ نسل میگویند و در مستیِ تنشان،
آن را در کاندوم تخلیه میکنند.
عینی کردنِ این بحران در
ذهنِ اینان، محال است.
آنها آینهاند؛ آینهی تمامنمایِ خودخواهیِ
سیستمی که فقط امروزِ خودش را میبیند.
سالمندی، سرنوشتِ ملتی است که
مسئولانش، بیش از آنکه به آینده
فکر کنند، درگیرِ زیرِ شکمِ خودشان
هستند. بحران در جمعیت نیست.
بحران در سستیِ اخلاقی است.
همهمان داریم ادایِ زنده بودن
را درمیآوریم. صبح که میشود،
ساعتِ کوکیِ لعنتی، ارادهی ما را
میکُشد. ما از خواب بیدار نمیشویم؛
ما فقط از یک وضعیتِ بیخبری به
وضعیتِ بیخبریِ دیگری پرتاب
میشویم. به همین سادگی.
از اینکه یک روز صبح، جایِ رفتن به سرِ
کار یا انجامِ وظایفِ روزمره، فقط بنشینیم
و به دیوار خیره شویم، میترسیم.
میترسیم که سکوت ، حقیقتِمان را برملا کند.
ما اسیرِ کارهایِ بیهودهای هستیم که به آنها میگوییم مسئولیت!
از یاد بردهایم زمان، دارد از کنارِ گوشمان
میگذرد، مثلِ تیکتاکِ یک بمبِ ساعتی.
در حالیکه ما داریم با دقت، گرد و خاکِ رویِ میز را تمیز میکنیم.
رکو راسن، ما داریم در لایههای نازکِ عادت، خفه میشویم. راهش چیست؟ یک گسست، یک توقف مطلق.
باید یک جایی، وسطِ این تکرارِ ملالآور، بایستیم.
باید بزنیم زیرِ این میزِ بازی. نه با شلوغکاری،
نه با فریاد. فقط با سکوت. کافیست یک بار، همانطور که همه دارند میدوند،
ما متوقف شویم. بایستیم و نگاهشان کنیم.
آن لحظهای که میایستی، آن لحظهای
که نمیدوی، تو صاحبِ زمان میشوی.
زندگی، در آن لحظهای که «نمیکنی»، شروع میشود.
بقیه، فقط تماشایِ فروپاشیِ تدریجیِ خودمان
است در آینهای که هر روز،
پیرتر نشانمان میدهد.
بگذاربد بیپرده بگویم.
من از آن آدمها نیستم
که دنبالِ شهرت یا شهادت و مرگِ
باشکوه باشم و ککِ به گا رفتن
در تمبانم افتاده باشد
اما وقتی پای وطن،
پای این خاک و این سرزمین
در میان باشد
جانم را کف دست میگیرم
و سینه به سینهی دشمن
میایستم
زیرا ارادهام میگوید
اینجا، روی این خاک
جایی است که باید باشم
و هستم
حتا به قیمت از دست رفتن جانم
این روزها، صدای خونخواهی، از هر
فریاد و هر سکوتی، طنیناندازتر
است. طنینی نه از دهانِ آدمیان،
که گویی از شکافِ تاریخ و از
اعماقِ خاک برمیخیزد؛
خاکی که خونِ رهبرِ شهید و
شهدای ترور، آن را سیراب کرده است.
این صدا،برخاسته از رنج نیست؛
زیرا شهادت در مرام شیعیان
والاترین آرزوست. این صدا، طنینش
را از ضرورتِ حیات میگیرد
و خونِ ریخته شده
به مثابه یک فراخوان است؛
فراخوانی برای عبور از مرزِ سوگ
و ورود به میدانِ اراده.
اما بپرسید: این خشم، چیست؟
آیا این همان انتقامِ ضعیفان است؟
آن کینه و نفرتی که از فرطِ درماندگی
و از زیرِ چرخِ رنج، در رگها میخزد
تا تنها با فروپاشیدنِ دیگری،
احساسِ برتری کند؟ اگر انتقام ما،
تنها تکرارِ همان خشونتِ بیمغزی
باشد که شهدای ما را از پای درآورد،
پس ما نیز همان هستیم که آنها بودند:
تکرارِ یک گناهِ ابدی.
چنین مباد. ما به دنبالِ انتقامِ اخلاقی نیستیم؛
ما به دنبالِ بازپسگیریِ حیات هستیم.
آنهایی که خونِ این ابرمردها را ریختند،
با تکیه بر اخلاقِ کلیسایی سعی کردند
ما را به بندِ سوگ بکشند. آنها میخواهند
ما را در چرخه و سیکلِ تا ابد چرخانِ
قربانی بودن حبس کنند.
میخواهند ما را در تبارِ کسانی قرار دهند
که با گریه و زاری، بر سرِ قبورِ خود،
به دنبالِ عدالتی از آسمانها میگردند.
این، نهایتِ ضعف و سستعنصری است.
این، تبارشناسیِ شکستی است که
در لباسِ فضیلت پنهان شده است.
اما ما، ما باید از آن فراتر رویم.
انتقامِ واقعی، نه در فرو ریختنِ قاتل،
که در مستکنندگیِ زندگی است.
انتقام از قاتل، یعنی تبدیل شدن
به چیزی که او نمیتواند لمس کند:
یعنی ارادهی پولادین ما.
آنها با کشتنِ جسمها خیال کردند
معنا را از بین بردهاند.
اما آن حقیرها چه ناداناند؛ آنها با
هر ضربهی خنجر، تنها سنگبنایِ یک
ارادهی برتر را بنا کردند.
ما به جای کینه و نفرتی که برخاسته
از نفیِ زندگی است، به بله گفتن به زندگی
برگشتیم؛ به شکلی که در آن،
مرگِ آنها، مقدمهای برای بعثت
و تولدِ هیبتِ ما شد. از اینرو،
قاتل نباید با کینه و نفرت در ذهن ما
زنده بماند؛ او باید در قدرتِ ما ذوب شود
و در برابرِ شکوهِ حیاتِ ما، ناپدید گردد.
ما از خاکِ این شهدا، نه یک قبرستان،
که میدانِ بازیِ اراده بنا کردهایم.
سواستفادههای رایگانِ شما
به پایان رسید.
تنگه هرمز دیگر آن قلمروِ
بیصاحبِ سابق نیست؛
از این پس، تنها با
ترتیبات ایرانی و طبق قواعدِ ما،
گشاد میشود. اینکه ترتیباتِ ایرانی را
میپسندید یا نه؛ به خودتان مربوط
است. اما صادقانه به شما
میگویم شخصن به عنوان یک ایرانی
تا امروز ترتیب هر «کسی» را دادم
پسندید.