آسپیرین!!!

آسپیرین!!!

من یه ناسیونالیستِ ایرانشهری‌ام که ترجیح می‌دم به جای یه شاه با تاج و تخت مرصع، زیر بیرق یه زاهد با عمامه و منبر باشم
آسپیرین!!!

آسپیرین!!!

من یه ناسیونالیستِ ایرانشهری‌ام که ترجیح می‌دم به جای یه شاه با تاج و تخت مرصع، زیر بیرق یه زاهد با عمامه و منبر باشم

عمه لیندسی گراهام( روح‌شون شاد) به گا رفتند!!!

عمه لیندسی به عنوان دست‌گرمی 

وعده‌ی انتقامی که داده شد

به گا رفت. خبر خوشحال‌کننده‌ای

بود. من همیشه، همه‌جا گفتم

خدا روح سعید امامی را شاد کند

خیلی مرد بود. روشی که اتخاذ 

کرده بود  درست بود.  البته 

در وضعیت ایده‌آل و در خیالات،

رنج دیگران باعث خوشحالی

نخواهد شد اما واقعیت همیشه

متفاوت از وضعیت‌های آرمانی و  

خیالات ماست. وگرنه این همه 

علف‌کش و مرگ موش و سیخ و 

سلابه و گیوتین و قوانین کیفری

اختراع نمی‌شد. بعضی‌ها شایسته‌ی

زندگی نیستند. مثل عمه لیندسی

و چندتا عموعمه‌ی دیگه که 

بسلامتی تک تک‌شون 

به گا خواهند رفت.

نمی‌دونم کی کرده( منظورم خفه‌س)،

 کی داده( منظورم زهره)

ولی از همین‌جا روی کاناپه،

زیر کولر و عطر بادمجون‌های سرخ‌شده مامان،

همین فرمون برو جلو

دمت گرم.  مخلصتیم به مولا


بوی گند اپورتونیسم

آن‌ها که در پناهگاه نشسته‌اند و برای 

دیگران نسخه‌ی شهادت می‌نویسند، 

مردِ جنگ نیستند؛ 

آن‌ها فقط بلندگویِ جنگ‌اند!


عجیب استدر حالی که سربازانِ وطن، 

از گوشت و استخوانِ خود در میانِ 

آتش و غبار، سنگر ساخته‌اند، 

نمایندگان مجلس 

از ترسِ سایه‌ی خود، در 

زیرزمین‌هایِ امن‌شان جاخوش کرده

 و جلسات را به محاق برده‌اند!


فک‌هایی که از ترس می‌لرزند، 

چگونه از ایستادگی رجز می‌خوانند؟ 

این رجزها بویِ شجاعت نمی‌دهد؛ 

بویِ اپورتونیسمِ کثیف و ریاکاریِ 

زننده می‌دهد.


اگر میدان، میدانِ جنگ است، 

پس تمامِ ساختارِ حاکمیت 

باید آرایشِ جنگی بگیرد

نمی‌شود سرباز در خطِ اولِ مرگ باشد و سیاست‌مدار در خطِ اولِ فرار.

عالیجنابان


ای برادران،


آیا آن‌گاه که پیرِ فرزانه‌یِ ما لب به 

سخن گشود، آن کلماتِ دگرگون‌ساز 

را به حافظه‌یِ خویش نسپردید؟ 

هم‌او که امروز، همچنان بر شانه‌هایِ 

توده‌ها، تشییع می‌شود؛ پس چگونه 

است که فرامینِ برخاسته از آن 

جانِ آگاه را در غبارِ نسیانِ  خودخواسته

خود مدفون کرده‌اید؟


مگر نشنیدید؟ ای شما، 

ای سیاست‌مالان،

ای سازش‌کارانِ بزدل و 

ای تیره‌جامه گانِ مقام‌پرست 

که ردایِ قدرت بر تنِ ناتوانِ خویش 

آراستید، 

آیا او بر شما بانگ برنیاورد که «مذاکره 

با آن نیرویِ  اهریمنی آن‌سویِ اقیانوس‌ها، 

در ساحتِ تدبیرِ ملک و ملت، 

عقیم است و جز فرسایشِ هستیِ 

ما ثمری ندارد؟و مگر نه آنکه او 

بر این حکمِ خویش، گواه آورد؟

 «تجربه»! آن آموزگارِ تلخِ تاریخ.


پس چگونه است که گوش‌هایِ 

انباشته از غفلتِ شما، در برابرِ این 

حقیقتِ عریان، چنین 

سنگین و کر شده است؟ و عقل‌هایِ 

کج‌رو و از راه به در شده‌تان، 

در کوره‌راهِ انحراف، چنین تباهی 

گرفته است؟


آیا نمی‌بینید که چگونه در پسِ 

لبخندهایِ دیپلماتیک و لفاظی‌هایِ 

عاری از جوهر، روحِ این سرزمین 

را به مسلخ می‌برید؟ شما، 

ای وارثانِ حقیرِ ضعف، که حقیقت

 را به پایِ مصلحت‌سنجی‌هایِ پستِ 

خویش ذبح می‌کنید؛ آیا گمان برده‌اید

 که تاریخ، این آینه‌یِ تمام‌نمایِ وقاحت،

در برابرِ خودفریبی‌‌تان، کور خواهد ماند؟


شما نه تنها «اراده‌یِ معطوف به قدرت»، 

که «شرفِ معطوف به بقا» را در مسلخِ سیاست‌بازی‌هایِ پوچ، قربانی کرده‌اید

ای شما که در ضیافتِ حقارت، 

جامِ زهرِ «سازش» را به نامِ «تدبیر» در حلقومِ ملت می‌ریزیدبدانید که 

این غفلت ارادی، نه نشانه‌یِ بلوغِ سیاسی، 

که غریزه‌یِ گریز از حقیقت است؛ 

غریزه‌ای که شما را به ورطه‌ی زوال 

پرت خواهد کرد

اما هانبدانید که روزِ حساب، 

نه در دادگاه‌هایِ زمینی، که در 

ساحتِ قضاوتِ بی‌رحمِ تاریخ فرا 

خواهد رسیدآن‌گاه که دیگر هیچ

نقابی قادر نخواهد بود صورتِ 

کریهِ خیانت‌تان را از دیدگا

نِ آیندگان پنهان سازد؛ چرا که 

تقدیرِ کسانی که حقیقت را به بقا فروختند، جز این نیست و نشاید بود.

بچرخ تا بچرخیم

دیگر وقتِ بازی با مصلحت‌هایِ 

لوس 

تمام شده است

بهتر است یک بار 

برای همیشه، خنجر تیز پاسخ‌مان را 

در گلوگایِ این دیوانگان فرو کنیم؛ 

تا اگر ذره‌ای عقل در کالبدِ بی‌خردِ اذناب‌شان باقی مانده، 

از شدتِ درد، به خود بیایند

دیگر بس است.ما نباید با 

دیوانه‌ها بجنگیم؛ بهتر است

 دیوانگی را، با تمامِ بی‌رحمی‌اش، 

به آنها نشان دهیم

بازی تنیس را متوقف کنید و مردانه بجنگید

بازی تمام شدوقتِ آن

 «بازیِ تنیسِ» مضحک با 

موشک‌هایِ کاغذی و بیانیه‌هایِ 

لوسِ «ما هم پاسخ می‌دهیم» 

به پایان رسیدکدام پاسخ؟ 

کدام بازدارندگی؟ اینکه بنشینید 

و تماشا کنید چطور

 زیرساخت‌هایِ این سرزمین

 را مثلِ گوشتِ قربانی تکه‌تکه 

می‌کنند و شما در جواب، 

چند ترقه تویِ بیابان می‌اندازید؟ 

این اسمش «دفاع» نیست، 

این اسمش 

«خودکشیِ دسته‌جمعیِ عزت» 

است.یک این-به-آن-در بچگانه!


دشمن، نه دیگر از خشمِ شما می‌ترسد 

و نه از لبخندِ دیپلماتیک‌تان

او فقط یک زبان را بلد است

زبانِ «نابودیِ همه‌چیز». 

هر بار که ضربه‌ای می‌زند، 

باید چنان ضربه‌یِ سنگین و هولناکی دریافت کند که صدایِ شکستنِ استخوان‌هایِ زیرساخت‌هایِ 

خودش، در گوشِ تاریخ بپیچد

باید کاری کنید که وقتی 

به «تیرِ» نگاه‌تان فکر می‌کند، 

تنش مثلِ بید به لرزه بیفتد.


اینکه مدام توپ را به زمینِ 

حریف می‌اندازید و منتظر 

می‌مانید تا «پاسخِ بعدی» را بدهد، یعنی شما خودتان تشنه‌

یِ این تحقیر هستید

باید آن‌چنان پاسخِ دردناکی 

بدهید که جراتِ تصورِ حمله 

را هم نداشته باشدبازدارندگی، 

با ناز و نوازش و تلافیِ 

«یک‌به‌یک» به دست نمی‌آید؛ 

بازدارندگی یعنی زدنِ چنان 

ضربه‌یِ نهایی و بی‌بازگشتی 

که دشمن، حتی در خواب 

هم سایه‌یِ هواپیماهایِ شما 

را کابوس ببیند.


زمانِ بازیِ تنیسِ کثیفِ‌تان

 گذشته استحالا وقتِ «تیغ» 

استیا این زیرساخت‌ها را 

با خونِ دشمن، ضدعفونی 

می‌کنید و به او می‌فهمانید 

که هر میلی‌مترِ خاکِ این کشور، 

میدانِ مین است، یا بروید درِ 

وبلاگ‌ها و اتاق‌هایِ فکرِتان

 را گل بگیرید و بمیرید

شمشیر را نه برایِ نمایش، 

که برایِ بریدنِ سرِ فتنه از 

تن بیرون بکشید؛ نه برا

یِ قلقلک دادنِ گلویِ دشمن.

کدام توافق؟؟

با کسی که نه یک‌بار، که بارها و 

بارها، ردایِ «وفاداری» را از تن 

درآورده و گردنِ حقیقت را بریده، 

با کسی که پیمان‌هایش، 

مثلِ برگ‌هایِ پاییزی، زیرِ 

چکمه‌هایِ سبُک‌سرِ خودش، 

لگدمال شده‌اند، چه توافقی 

می‌توان کرد؟

این دیگر «سیاست» نیست؛ 

این «خودآزاری» استاین

 «تماشایِ مرگِ تدریجیِ شعور» 

است.


آن «توافق» را نه دشمن، که 

خودِ شما، پاره‌پاره کرده‌اید؛

 با هر بار اعتمادِ بی‌جا، با هر بار فراموشیِ زخم‌هایِ تازه

این دشمن، زبانِ «تفاهم» را 

نمی‌فهمد؛ او زبانِ «سیلی» را 

می‌فهمدزبانِ «شکستنِ استخوانِ تعهد» را

بگذار این توافقِ پوسیده، 

چون جسدی دیگر، در گورستانِ پیمان‌هایِ نقض‌شده بخوابد

وقتی تاریخ، بارها و بارها 

درسِ خیانت را تکرار کرده، 

دیگر وقتِ «درس‌خواندن» نیست؛ 

وقتِ «درس دادن» است

و درسِ ما، جز «انتقام»، چیزِ 

دیگری نخواهد بود.

تیر خلاص

آسپیرین مثل خودم در « تیر» متولد

 یا بهتر است بگویم شلیک شد.

گلوله‌ای که قرار است از سینه 

کلماتِ من رد شود و مستقیم 

بنشیند وسطِ مغزِ متعفنِ پدوفیل‌هایِ اپستین‌


فکر کرده‌اید با سکوت، با لابی‌گری، 

یا با خریدنِ آدم‌ها می‌توانید آن کثافت‌کاری‌های پشتِ پرده 

را پاک کنید؟ کور خواندیدمن اینجا نیستم که برایتان مرثیه بخوانم؛ 

من اینجا هستم که با هر کلمه، مثلِ یک تیرِ خلاص، جمجمه‌هایتان را بشکافمآسپیرینِ من قرار نیست دردِ 

شما را دوا کند، قرار است آن‌قدر 

تلخ و سوزاننده باشد که تهِ مانده‌یِ وجدانِ نداشته‌تان را هم 

به استفراغ وا دارد


اینجا «آسپیرین» است؛ 

جایی که تیرِ خلاص، اولین 

چیزی است که 

به استقبالِ نجاستِ افکارِتان می‌آید

پس محکم بنشینید؛ چون من 

تازه ماشه را چکانده‌ام

کسی قرار نیست 

این‌جا زنده بماند.